تبليغاتX
sms love


sms love

velyan



سلام برو بچ!

عجب شما ها نامردین بابا یه کمم مرام بزارین یه خسته نباشید با یه نظر بهم بگین قآن خدا که غلط نمی شه!واقعا که!

عزیز بودن نیاز نمی آورد ولی عزیز کردگان ناز دارند!!!!!!!!!!!

بدرود! 

نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 12:41 توسط shaki| |

لازم نيست چيزي رو که دوست نداري تظاهر به دوست داشتن ان کني فقط ارام باشيد وداوري نکنيد

                                                                                             فرستنده:"لاله"

وقتي پنج حس ارام شد|وقتي که ذهن ارام شد /وقتي که شعور ارام شد/ان حالت والاترين حالت فرد است

                                                                                             فرستنده:"لاله"

دستی به کرم به شانه ی ما نزدی
بالی به هوای لانه ی ما نزدی
دیر است دلم چشم به راهت دارد
ای عشق ، سری به خانه ی ما دستی به کرم به شانه ی ما نزدی

                                                                                             فرستنده:"بهاره"


 

نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 8:13 توسط shaki| |

سلام

من اینجا بس دلم تنگ است.افسوس اما چه باید کرد اگر گاهی.ساز زندگی این سان بد آهنگ است!

                                                                                                   فرستنده:"حمید رضا"

در رمین عشقی نیست/که زمینت نزند/آسمان را در یاب!

                                                                   فرستنده:"حمیدرضا"

نیش هیچ عقربی کشنده تر از عقربه های ساعت نیست

                                                             فرستنده:"بهاره"

عشق يك فريب بزرگ است و غريب ، اما دوست داشتن يك صداقتِ راستي و صميمي و بي انتها و مطلق . عشق مامور تن است و دوست داشتن پيغمبر روح . عشق لذت جستن است و دوست داشتن ، پناه جستن . عشق تملكِ معشوق است و دوست داشتن تشنگي محو شدن در دوست . عشق غذا خوردن يك هريس گرسنه است و دوست داشتن همزباني در سرزمين بي جان يافتن است «دكتر شريعتي »

                                                        فرستنده:"بهاره"

امشب این خانه عجب حالو هوای دارد ... گفت و گو با دل دیوانه عجب صفایی دارد همه رفتند از این خانه ولی غصه نرفت ... باز این یار قدیمی چه وفایی دارد

                                                                  فرستنده:"هاذی"

با تشکر از حمید رضا عزیز و ممنون از لطف همتون!باز هم  منتظر پیامکاتون هستم

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 19:39 توسط shaki| |

اي اشناي دل من خداحافظ برو بي من

غريبه ام به چشم تو اينو بدون قبل رفتن

دلم هواتو ميكنه نميتونم پيشت باشم

عشق من از يادت ميره اخ دارم از هم مي پاشم

واي چه كنم بدون تو اين فكر داره دقم ميده

چشماي خيس و تر من رنگ جدايي رو ديده

نرو نرو تركم نكن نرو نگو خداحافظ

منو ببخش اگه بدم ولي ميگم نرو هرگز

اي همه خاطرات من با دل من حرفي بزن

اروم نداره به خدا داغت ميمونه رو دلم

اگه ميخواي ولم كني بگو دليل رفتن و

چطور ميتوني تو بري وقتي بهت ميگم نرو

اگه ازم خسته شدي سعي ميكنم عوض بشم

اينجوري تو تركم نكن الهي من فدات بشم

خيلي غريبه دل من بعد تو سخته بودنش

دل منو تسكين بده اقلا قبل رفتنش

اشكاي چشمام ميباره بارون زيباي دلم

گمون ميكردم هموني حلال حل مشكلم

باشه برو فكرم نباش خدا هواشو داشته باش

خدانگهدار عزيزم بذر جدايي رو بپاش

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 21:1 توسط shaki| |

هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم اندوه من انبوه تر از دامن الوند بشکوه تر از کوه دماوند غرورم یک عمر پریشانی دل بسته به مویی است تنها سر مویی ز سر موی تو دورم ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش تو قاف قرار من و من عین عبورم بگذار به بالای بلند تو ببالم کز تیره ی نیلوفرم و تشنه ی نورم


 

اما با این همه تقصیر من نبود که با این همه... با این همه امید قبولی در امتحان سادهْ تو رد شدم اصلاً نه تو ، نه من! تقصیر هیچ کس نیست از خوبی تو بود که من بد شدم


ای غم ، تو که هستی از کجا می آیی؟ هر دم به هوای دل ما می آیی باز آی و قدم به روی چشمم بگذار چون اشک به چشمم آشنا می آیی!


ني منم و ني تو تويي ، ني تو مني * هم من منم و هم تو تويي و هم تو مني * من با تو چنانم اي نگار ختني *كاندر غلطم كه من توام يا تو مني


دلم تنگ است برای دیدن رویت

        دلم پیچ است همچون سیه مویت

بگو کجا روم درد دل گویم با که

       گر نباشی و  بیرون کنی مرا از کویت

                                                  "شاکی"


یه نظر بدین مومنا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 13:46 توسط shaki| |

الهی! از پیش خطر و از پس راهم نیست، دستم گیر که جز تو پناهم نیست.

الهی! دستم گیر که دست آویز ندارم و عذرم بپذیر که پای گریز ندارم.

الهی! خود را از همه به تو وابستم، اگر بداری تو را پرستم و اگر نداری خود پرستم نومید مساز بگیر دستم.

الهی! در سر گریستنی دارم دراز. ندانم از حسرت گریم یا از ناز.

الهی! نام تو ما را جواز، مهر تو ما را جهاز، شناخت تو ما را امان، لطف تو ما را عیان.

الهی! ضعیفان را پناهی. قاصدان را بر سر راهی. مومنان را گواهی. چه عزیز است آن کس که تو خواهی.

الهی! از نماز و روزه‏ام توبه كردم به حق اهل نماز و روزه‏ات توبه این نا اهل را بپذیر.

الهی! به فضلت‏ سینه بى كینه‏ام دادى به جودت شرح صدرم عطا بفرما.

الهی! عقل گوید " الحذر الحذر" ، عشق گوید " العجل العجل " آن گوید دور باش و این گوید زود باش.

الهی! ضعیف ظلوم و جهول كجا و واحد قهار كجا.

الهی! آنكه از خوردن و خوابیدن شرم دارد از دیگر امور چه گوید.

الهی! اگر چه درویشم ولى داراتر از من كیست كه تو دارایى منى.

الهی! در ذات خودم متحیرم تا چه رسد در ذات تو.

الهی! نعمت‏ سكوتم را به بركت " وَاللهُ یُضاعَفُ لِمَنْ یَشاء " اضعاف مضاعف گردان.

الهی! به لطفت دنیا را از من گرفته‏اى به كرمت آخرت را هم از من بگیر.

الهی! روزم را چو شبم روحانى گردان و شبم را چون روز نورانى.

الهی! دندان دادى نان دادى، جان دادى جانان بده.

الهی! همه از گناه توبه مى‏كنند و كامران را از خودش توبه ده.

الهی! گویند كه بُعد سوز و گداز آورد ، كامران را به قرب سوز و گداز ده.

الهی! خودت گفته‏اى " وَ لا تَیْاَسوُا مِنْ روُحِ الله " ناامید چون باشم؟

الهی! انگشترى سلیمانیم دادى انگشت‏سلیمانیم ده.

الهی! سرمایه كسبم دادى توفیق كسبم ده.

الهی! اگر " ستارالعیوب " نبودى ما از رسوایى چه مى‏كردیم؟
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 10:28 توسط shaki| |

کاش تو چایی بودی و من قندون، من خودمو فدات می کردم تا تو تلخی زندگی رو احساس نکنی.

-----------------------------

در کوچه های عشق دنبال تو می گشتم / حقیقت شب بود ترسیدم و برگشتم!

-----------------------------

شرط دل دادن ٬ دل گرفتنه وگرنه یکی بی دل میشه و یکی دو دل !

زندگی را از نخست برای من بد ترجمه کرده اند ، زندگی را یکی مرگ تدریجی نام نهاد ، یکی بدبختی مطلق معنی کرد ، یکی درد درمان ناپذیرش خواند ، و سرانجام یکی رسید و گفت : زندگی به تنهایی ناقص است تا عشق نباشد ، زندگی تفسیر نمی شود . (احمد شاملو)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نه در رفتن حرکت بود ، نه در ماندن سکون ، شاخه ها را از ریشه جدایی نبود ، و باد سخن چین با برگ ها رازی چنان نگفت که به شاید ، دوشیزه عشق من مادری بیگانه است ، و ستاره پر شتاب بر مداری معیوس جاودانه می گردد . (احمد شاملو)
 

 اس ام اس عاشقانه,اس ام اس عشقولانه,اس ام اس رومانتيك,اس ام اس عاشقانه جديد,اس ام اس فلسفي,شعر عاشقانه,اس ام اس شعر عاشقانه, اس ام اس لاو


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نام خفت دهندگان را نمی خواستم و خفت کشندگان را ، می خواستم نام تو را بدانم ، و تنها نامی که می خواستم و ندانستم . (احمد شاملو)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

کسی که باورت داره ، همیشه یک قدم جلوتر از کسیه که دوستت داره .

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

زندگی وقتی قشنگه که در کتاب قانون آن اصل معرفت ماده محبت و تبصره عشق نوشته شده باشه .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

در زندگی مشو مدیون احساس کسی ، تا نباشد رایگان عمرت گروگان کسی ، زندگی دفتری از خاطره هاست ، یک نفر در دل شب ، یک نفر در دل خاک ، یک نفر همدم خوشبختی هاست ، یک نفر همسر سختی هاست ، چشم تا باز کنیم عمرمان می گذرد ، ما همه همسفریم .

نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 6:51 توسط shaki| |

تو مثل یك تصادف وحشتناكی!
كشته مرده زیاد داری

.

.

از شب پرسیدم چه بنویسم برای كسی كه دوستش دارم؟ گفت: بی تو فردایی ندارم.

.

.

شمع سوزان توام اینگونه خاموشم نكن گرچه دور افتاده ام اما فراموشم نكن..

.

.

بیشتر از دیروز.كمتر از فردا. بیشتر از خودم.كمتر از خدا. بیشتر از خورشید و عمیق تر از دریا بیادتم.

.

.

از برنامه نود مزاحمتون می شم شما به عنوان بهترین گل سال انتخاب شدید

.

.

من یه ماهی كوچك تو تنگ بلور قلبتم / مواظب باش قلبت نشكنه چون من میمیرم

.

.

كلاس بای تخته با یه تیب شلخته با خط بد نوشتم زندگی بی تو سخته.*

.

.

پیام عشقولانه ی غضنفر به دوست دخترش: "در قلب منی هرگز"

.

.

*فرستنده:من
دلیل:محبت
هدف:جلب توجه
نتیجه:16تومان ضرر فقط بخاطر تو*

.

.

*امروز قلبم درد گرفته فكر كنم تبل شدی جات تنگ شده*

.

.

*صد دفعه گفتم اینقد لباساتو تكون نده من به گرد گلها حساسیت دارم*

.

.

برو جلوی آینه كی رو میبینی ؟ خودتو؟نه این كه می بینی تمام دنیای منه

.

.

زندگی كن ولی اسیرنشو/عاشق شوولی دیوانه نشو/ دوستت دارم ولی لوس نشو

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 12:50 توسط shaki| |

مرا یک دل از خوبان جدا نیست .. ولی صد حیف خوبان را وفا نیست .... به دوستان دل سپردن کار سهل است ... زدوستان دل بریدن کار ما نیست ....

گفتی که مرا دوست نداری گله ای نیست .... بین من و عشق تو فاصله ای نیست .... رفتی تو ، خدا پشت و پناهت به سلامت ..... بگذار بسوزد دل من مساله ای نیست.

یا من زنده نیست ... یا زندگی همین است .... گرزندگی همین است ... بر مرگ آفرین باد .

چندی است که بیمار وفایت شده ام .... در بستر غم چشم به راهت شده ام .... این را تو بدان اگه بمیرم روزی .... مسئول تویی که مت فدایت شده ام ..

همیشه غمگین ترین و رنجورترین لحظه ی زندگی آدم توسط کسی ساخته میشه که شیرین ترین و به یاد ماندنی ترین لحظه زندگیت را برایت ساخته است.

دوست داشتن دل میخواد نه دلیل .... دوست دارم از ته دل بی دلیل.

آسمون به ماه ميگه :عشق يعني چي ماه ميگه يعني بودن درآغوش تو ماه ميگه: توبگو عشق يعني چي آسمون ميگه انتظار ديدن تو

پروانه به شمع بوسه زد و بال و پرش سوخت بيچاره از اين عشق سوختن آموخت فرق منو پروانه در اينست پروانه پرش سوخت ولي من جگرم سوخت

به خدای عاشقان سوگند که اگر بدانم که دو سم نداری گریه نمی کنم بلکه آرزو می کنم کسی را دوست بداری که دوستت نداشته باشد.

عاشقانت همه نام و نشانی دارند .... آنکه در عشق تو بی نام و نشان است منم

ناپلئون میگه : همیشه حرفی رو بزن که بتونی بنویسیش ... همیشه یه چیزی رو بنویس که بتونی پاش امضاء کنی ... همیشه چیزی رو امضاء کن که بتونی پاش بایستی ... پس دوست دارم به اندازه یه دنیا... امضاء ...

اگر چشمم تو رو خواست قول میدم چشممو ببندم ..... اگه زبونم تو رو خواست قول میدم گازش بگیرم ...... ما اگه دلم تو رو خواست چی کارش کنم؟؟؟؟؟؟

قلب من در شهر چشمان شما جامانده است / قدر یک شب هم که شده از او پرستاری کنید

یکی خواست یکی نخواست .... اون که خواست تو بودی اون که نخواست از تو جدا بشه من بودم .

در گورستان سلیبی میگذارم تا همه بدوننددر آنجا مرده یی هست..... پس تو هم بر گردن من سلیبی بیاویز تا همه بدونندگورستان من قلب توست

به یاد آشنایان آشنا باش .... به پیوندی که بستیم با وفا باش ... همیشه به یاد تو در خاطرم هست .... تو هم هر جا هستی یاد ما باش.

محبت مثل سکه میمونه که اگر بیفته توی قلک دل دیگه نمیشه درش آورد اگر هم بخوای درش بیاری باید دل رو بشکنی

میگن خدا ابر رو گریه میندازه تا گل بخنده ، پس هر وقت بارون اومد یادت نره بخندی

ميشه مثل يه قطره اشك بعضيا رو از چشمت بندازي .... ولي هيچ وقت نمي توني جلوي اشكي رو بگيري كه با رفتن بعضيا از چشمت جاري ميشه

اشکي که بي صداست / پشتي که بي پناست / دستي که بسته است / پايي که خسته است / دلي که عاشق است / حرفي که صادق است / شعري که بي بهاست / شرمي که اشناست / دارايي من است / ارزاني شماست

هميشه دوست داشتم ابر باشم.چون ابر انقدر شهامت داره که هر وقت دلش ميگيره جلوي همه گريه کنه

هيچ وقت رازت رو به کسي نگو. وقتي خودت نميتوني حفظش کني چطور انتظار داري کسي ديگه‌اي برات راز نگهدار

به من ميگفت : آنقدر دوست دارم که اگر بگويي بمير مي ميرم . . . . . . . باورم نمي شد . . . . فقط براي يک امتحان ساده به او گفتم بمير . . . ! سالهاست که در تنهايي پژمرده ام کاش امتحانش نمي کردم

عشق گلي است كه اگر آن را به قصد تجزيه و تحليل پرپر كنيد، هرگز قادر نخواهيد بود كه آن را دوباره جمع كنيد


عشق گلي است که دو باغبان آن را مي پرورانند

بهت نمي گم دوست دارم ، ولي قسم مي خورم دوست دارم ،
بهت نمي گم كه هر چي بخواي بهت مي دم ، چون همه چيزم تويي ،
نمي خوام خوابتو ببينم ، چون تو خيلي خوش تر از خوابي ،
اگه يه روزي چشمات پر از اشك شده دنبال يه شونه گشتي كه گريه كني ، صدام كن
، بهت قول نمي دم كه ساكتت كنم منم پا به پات گريه مي كنم ،
اگه دنبال مجسمه سكوت مي گشي تا سرش داد بزني ، صدام كن قول ميدم ساكت بمونم
، اگه دنبال خرابه مي گشتي تا نفرتتو توش خالكي كني ، صدام كن ، قلبم تنها
خرابه ي وجود توست

خيلي سخته که بغض داشته باشي ، اما نخواي کسي بفهمه ... خيلي سخته که
عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني ... خيلي سخته که سالگرد آشنايي با عشقت
رو بدون حضور خودش جشن بگيري ... خيلي سخته که روز تولدت ، همه بهت تبريک بگن
، جز اوني که فکر مي کني به خاطرش زنده اي ... خيلي سخته که غرورت رو به خاطر
يه نفر بشکني ، بعد بفهمي دوست نداره ... خيلي سخته که همه چيزت رو به خاطر
يه نفر از دست بدي ، اما اون بگه : نمي خوامت

نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 14:38 توسط shaki| |

دوست داشتن یعنی ,خوشبختی خودمان را در خوشبختی دیگران ببنیم

دوست داشتن نیز نظیر عبادت کردن است همچنان که یک عمل است ,یک نیرو نیز بشمار می رود و شفا دهنده و خلاق است!

اگر در مورد مردم قضاوت کنی دیگر وقتی برای دوست داشتن آنها نمی ماند!

هیچگاه از محبت هدر رفته سخن مگوَمطمئن باش محبت چیزی نیست که هدر برود!

وقتی همه با تو هم عقیده شدن آنگاه مطمئن باش که اشتباه کردی!

برای شاد زیستن باید بتوانی بگویی نه

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 9:44 توسط shaki| |

از امروز هر هفته ۱ الی ۲ تا تست خود شناسی تو وب می زارم تا یه محکی خودمون رو بزنیم!اگه شما هم موافقین با نظراتون مارو همراهی کنید!این اولین تست خودشناسی!

"در رابطه با همسرتان,ایا کینه جو هستین؟"

لطفا سوالات آتی را با دو گزینه "بله,خیر"جواب دهید.

1-همسر گاهی اوقات از خود بسیار راضی است.

بله                                     خیر

2-همسر گاهی اوقات تظاهر به حماقت می کند.

بله                                     خیر

3-وقتی از دست او عصبانی هستم عیوب واضحی را در شخیت او می بینم.

بله                                     خیر

4هنکام مشاجره با او نمی توانم نمات مثبتی در او بیابم و تحسین کنم.

بله                                     خیر

5-گاهب از رفتاراو احساس تنفرمی کنم

بله                                     خیر

6-در هنگام بحث نمی توانم احترام او را حفظ کنم.

بله                                     خیر

7- آن گاه که مسئولیت کاری به من واگذار می گردد احساس انتقام جویی پیدا می کنم.

بله                                     خیر

8-نمی توانم مانع از تفکر شوم که رفتار او احمقانه است.

بله                                     خیر

9-او برای آشتی کردن بسیار سر سخت است.

بله                                     خیر

10-در هنگامی که عصبانی است,دوست دارم با عصبانیت جواب او را بدهم.

بله                                     خیر

11-بعضی از کارهای او را تحسین نمی کنم.

بله                                     خیر

12-گاهی سعی کردهام تا نکات ضعف او را در شرایط مشخصی آشکار نمایم.

بله                                     خیر

13-من به توانایی های او افتخار نمی کنم.

بله                                     خیر

14-در هنگام مشاجره دوست دارم او را تحقیر کنم.

بله                                     خیر

15-او قادر به انجام امور و رفع مشکلات نیست.

بله                                     خیر

16-گاهی اوقات او متکبر و مغرور به نظر می رسد.

بله                                     خیر

17-هنگامبی که او رفتار منفی با من دارد با خود می اندیشم که چگونه رفتار او را تلافی کنم؟

بله                                     خیر

18-من با رفتار و کردار او موافق نیستم.

بله                                     خیر

19هنگامی که او را خشمگین می بینم,احساس سر خوردگی در ازدواجمان می کنم.

بله                                     خیر

20-هنگامی که خطایی در او مشاهده می کنم نکات مثبت و در ذهنم محو می شود.

بله                                     خیر

21-من غالبا از همسرم تصویری خشمناک و عصبانی دارم.

بله                                     خیر

 

خوب!

حالا

سوالات مثبت خود را جمع بزنید!

حاصل آزمون:

اگر جمع سوالات مثبت شما کمتر از هفت می باشد:

به شما تبریک می گوییم چون تصویر معتدل و کطلوبی از خصوصیات و ویژگی های همسرتان دارید و به این مطلب اگاه هستید که انسان مجموعه از صفات خوب بد است و سعی می کنید که صفات منفی همسرتان را در طول زمان به صفات مثبت تبدیل کنید.باز هم به شما تبریک می گویبم ئ فرداهای سبزی را برایتان مسئلت داریم.

اگر جمع سوالات مثبت شما بیشتر از هفت می باشد:

متاسفانه باید بگویم که شما نسبت به همسرتان اتقاد پیشه و کینه جو می باشید.لحظه ای با خود فکر کنید؛آیا همسرتان فقط منفی دارند؟

آیا هیچ صفت مثبتی ندارند؟

بی شک همسر شکا نیز دارای ویژگی های مثبت و مطلوبی می باشد ولی این عیب از شما می باشد که فقط به نیمه خالی جام وجود همسرتان می نگرید.

پیشنهاد می کنیم؛به ثفات مثبتاو نیز نیم نگاهی داشته باشید.

یادتان باشد:وقتی با انگشت اشاره و با خشم به او انتقاد می ورزید به مشت خود نگاه کنید چهار انگشت دیگر به طرف خودتان می باشد!

کمی تامل کنید!و دوباره این مطلب رابخوانیدو دوباره سوالات آزمون را مطالعه کنید حتما جواب شما در همین سوالات پنهان است.امتحان کنید!

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 8:47 توسط shaki| |

 

با اشکای چشمام برات نامه نوشتم

 

بیا      بیا       بیا

 

 

 

 

امشب با خستگي طاقت فرسايي كه از راه زندگي دارم

در كاروانسراي تو منزل كرده ام

تا فردا در سايه روشن سحر به راه خود ادامه دهم

مهمان نوازي غريبانه تو را فراموش نمي كنم

 

 

 

 

 

گفتی که:

 

(( چوخورشید زنم سوی تو پر

 

چون ماه شبی می کشم از پنجره سر))

 

اندوه که خورشید شدی

 

تنگ غروب!

 

افسوس که مهتاب شدی

 

وقت سحر!

 

 

 


 


از عشق تو از قافله من جا ماندم


امروز که رفت


به انتظار فردا ماندم


فردا چو رسید


قافله ای نبود سرتاسر دشت


فردای دگر


قافله پر بود و گذشت

 

همون که فکر نمیکردیم نموندش


دیدی رفت و دل ما را سوزوندش


دیدی عشقی نبود در تار و پودش


دیدی گفت عاشقه عاشق نبودش


 

اگه کسی رو دوست داشته باشی نمی تونی توچشاش زل بزنی

 

نمی تونی دوری شو تحمل کنی نمی تونی بهش بگی چقدر می خواهیش

 

نمی تونی بهش بگی چقدر بهش نیاز داری

 

 واسه همین عاشق ها دیوونه می شن

 

نمی بازم

 

 به بی رنگی به کوه و معبر سنگی به پاییزو غروب عصر دلتنگی

 

نمیسازم

 

 من خاکی سرایی با دل شاکی تو دنیایی که خالی مونده از پاکی

 

********

اگر باید ببازم

 

من به چشمای تو می بازم که باختم من

 

اگر باید بسازم

 

 کلبه ی عشق رو تو دستای تو می سازم که ساختم من

 

اگر باید ببازم

 

 من به گرمای نفسهای تو  می بازم که باختم من

 

اگر باید بسازم

 

 پیکر عشق رو تو دنیای تومی سازم

 

که ساختم من

 

 

 

در خانه ي قلبت را باز کن


تا نماند پشت دري بسته محبت


نااميدانه به اين عشق سلام مکن


غريبانه به اين خوشبختي منگر


که جغد سياه بخت شوم سالهاست که از بام خانه ات پريده


و آنچه بر جاي مانده است


پرستوي خبر چينه عاشقيست که خبر ميآورد از آسماني آبي و صاف

 

 

من پري كوچك غمگيني را


مي‌شناسم كه در اقيانوسي مسكن دارد


و دلش را در يك ني‌لبك چوبين


مي‌نوازد آرام آرام


پري كوچك غمگيني كه شب از يك بوسه مي‌ميرد


و سحرگاه از يك بوسه به دنيا خواهد‌آمد

 ( فروغ فرخزاد)

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 0:48 توسط shaki| |

يك قدم به سوي آبادي صد قدم به سوي ويراني

زندگي‌ام پر از اين لحظه‌هاست و من اسير اين لحظه‌ها لحظه‌هاي هيچ لحظه هاي پوچ

لحظه‌هايي كه مرا از دست زندگي گرفتند و به مرداب فريب بردند

چيزي به فرو رفتنم نمانده چيزي به تمام‌شدنم نمانده

در سايه سنگيني كه بر روي زندگي‌ام افتاده وزش نابودي را مي‌بينم و از نزديك دستها صداي طبل بيهودگي را مي‌شنوم كه با طپش قلب من مي‌آميزد و در اين آميزش حسي هست قديمي و آشنا حس تنهايي و غربت و انتظار حس تنهايي و غربت و انتظار

اين وزش نابودي است يا ضربان قلب وحشت كه بر سقف زندگي‌ام مي‌وزد چيزي به فرو رفتنم نمانده چيزي به تمام شدنم نمانده

تلاشي بيهوده مثل دست و پا زدن در مرداب مثل بيداري بعد از مرگ تلاشي بيهوده مثل رو بوسي ماه با خورشيد مثل فشردن دستهاي روشنايي

تلاش بيهوده‌اي است تو را از خود داشتن
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 21:21 توسط shaki| |

يك قدم به سوي آبادي صد قدم به سوي ويراني

زندگي‌ام پر از اين لحظه‌هاست و من اسير اين لحظه‌ها لحظه‌هاي هيچ لحظه هاي پوچ

لحظه‌هايي كه مرا از دست زندگي گرفتند و به مرداب فريب بردند

چيزي به فرو رفتنم نمانده چيزي به تمام‌شدنم نمانده

در سايه سنگيني كه بر روي زندگي‌ام افتاده وزش نابودي را مي‌بينم و از نزديك دستها صداي طبل بيهودگي را مي‌شنوم كه با طپش قلب من مي‌آميزد و در اين آميزش حسي هست قديمي و آشنا حس تنهايي و غربت و انتظار حس تنهايي و غربت و انتظار

اين وزش نابودي است يا ضربان قلب وحشت كه بر سقف زندگي‌ام مي‌وزد چيزي به فرو رفتنم نمانده چيزي به تمام شدنم نمانده

تلاشي بيهوده مثل دست و پا زدن در مرداب مثل بيداري بعد از مرگ تلاشي بيهوده مثل رو بوسي ماه با خورشيد مثل فشردن دستهاي روشنايي

تلاش بيهوده‌اي است تو را از خود داشتن
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 21:20 توسط shaki| |

به تو می رسم یقین تا به سینه ام قلب عاشقی هست


در این دشت بی کسی تا نشانه ای از شقایقی هست


ندانم کجا! چگونه؟ ولی روزی عاشقونه


گل عشقِ ما روی شاخه ها می زند جوونه


به آنان که می شناسی سلامی بده دوباره


بگو با تو گفته ام گردشِ فلک یاره عاشقونه





برایت بارها باید بگویم


که در رگ های من جاری شدی چون خون


که از من ساختی بار دگر مجنون

ز دست تو


به تاریکی کوهستان غم باید سفر کرد؟


به دنبال تو


تا خورشید باید رفت؟


به پیش پای تو


شاید


که چون یک مشت خاک بی بها گردم.


برای قلب تو


شاید


خدا گردم.


نمی دانم


که بعد از سال های سخت و دشوار


که بعد از روزهای گرم و شیرین


زمان مردنم


زمان مردنم آیا در آغوش تو جانم را خدا گیرد؟


و یا این آرزو در نطفه می میرد؟


شاید







نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 20:28 توسط shaki| |

حقيقت چيزي نيست که نوشته مي‌شود .. آن چيزي است که سعي مي‌شود پنهان بماند!

به جاي اين كه سعي كنيد مرد موفقيت باشيد، سعي كنيد مرد ارزشها باشيد.
آلبرت انيشتين

اگر همواره مانند گذشته بينديشيد، هميشه همان چيزهايي را به‌دست مي‌آوريد كه تا بحال كسب كرده‌ايد .
فاينمن

خداوند آزادی را آفريد و بشر بندگی را.
«آندره شينه»

هرگز مردی ولو بسيار نادان را نديدم که از وی چيزی نتوانسته‌ام بياموزم.
گالیله

نخستين نشانه فساد ترک صداقت است.
«ميشل دو مونتی»

چهار روش برای اتلاف وقت وجود دارد: کار‌نکردن، کم کار‌کردن، بد کار‌کردن و کار بيهوده‌ کردن.
«آبه‌دولا‌روش»

پيروزی آن نيست که هرگز زمين نخوری، آنستکه بعداز هر زمين خوردنی برخيزی.
گاندی

اگر آدم خوبی با تو بدی کرد،چنان وانمود کن که نفهميده‌ای. او توجه خواهد شد و مدت زيادی مديون تو خواهد بود.
يوهان ولفگانگ گوته
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 14:5 توسط shaki| |

من گفتم و یارم گفت

 

گفتیم و سفر کردیم

 

 از دشت شقایق ها با عشق گذر کردیم

 

گفتی وقتی پائیزه همه دنیا غم انگیزه با اون برگا که میریزن گل عشقت نمیریزه

 گفتم گل عشق من خزون و دیده گل داده تموم دلخوشیش اینه زیر پای تو افتاده زیر پای تو افتاده

گفتی که بهارا چی؟ وقتی گریونه ابرا چی؟ از عشق رخ ساحل وقتی مجنونه دریا چی؟

گفتم از تو میترسم یه وقت بری و تنها شم از این هجران از این دوری منم همدرد ابرا شم منم همدرد ابرا شم

 گفتی اگه من مردم چقدر به من وفاداری؟ عشق و به فراموشی چند روزه تو میسپاری؟

گفتم تو که میدونی سر خاک تو میمیرم ولی تا لحظهء مردن دل از تو نمیگیرم

 گفتی نگفتم از غم عشقت دارم دیوونه میشم حالا دیوونگی هامو تماشا کن

 گفتم عاشق دیوونگی هاتم بلا گردونه چشماتم بلا گردونه چشماتم

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 20:33 توسط shaki| |

ژان پل سارتر فیلسوف اواخر قرن نوزدهم و بنیانگذار مکتب اگریستانسیالیسم بوده که در حال حاضر مکتب او پیروان زیادی به خصوص د میان قشر تحصیل کرده و روشنفکر اروپایی ٬ آمریکایی و حتی آسیایی دارد . سارتر در مکتب اگریستانسیالیسم یا مکتب اصالت وجود می گوید : خداوند که جهان هستی را آفرید قبلا یک ماهیتی از کوه ٬ دریا ٬ درخت ٬ اسب ٬ سگ و خلاصه از تمامی آفرینش در ذهنش بوده و بعد بر اساس آن ماهیت ٬ دست به خلقت زده است . به طور مثال ماهیت سگ را که پارس میکند ٬ وفادار است و نگهبان خوبی است ٬ همزمان با خلقت وجود او می آفریند . به تعبیری دیگر ٬ در این خلقت ٬ ماهیت و وجود در یک زمان آفریده شده اند . اما در مورد انسان مسئله بطور کلی متفاوت است . یعنی خداوند اول وجود انسان را آفرید بدون آنکه ماهیت او را بسازد و صفت یا خصوصیاتی را در آن بنیان نهد . بنابراین ٬ این انسان است که انسان بودنش را به اراده خویش می سازد و آفریننده ی خویش است و به تعبیری دیگر ٬ انسان آینده خویش است . یعنی آینده انسان قبلا در ذهن سازنده اش پیش بینی نشده است بلکه آینده اش را خودش خواهد ساخت و این تفکر دو احساس را ( که اساس مکتب سارتر می باشند ) در انسان بیدار میکند . دلهره شدید مسئولیت شدید در مکتب سارتر اساس بر آزادی انسان نهاده شده است زیرا کسی که به جبر معتقد است دیگر مسئولیتی ندارد و مجبور هرگز مسئول نخواهد بود و یکی از فضایل این مکتب اعتراف به آزاد بودن سپس به آگاه بودن است . در این مرحله انسان دچار دلهره شگرفی میگردد که این دلهره ٬ دلهره ی عریزی است . بر همین اساس سارتر میگوید اگر یک افلیج قهرمان دو نشود ٬ مقصر خود اوست . حال که فهمیدیم تا چه حد آزاد و مختار هستیم میتوانیم راه خود را انتخاب کنیم و جایگاه خود را در زندگی رقم بزنیم . ولی در این انتخاب باید بسیار هوشیار بود چرا که زندگی یک جاده یک طرفه است و فقط یک بار حق انتخاب داریم . برای انتخاب راه باید مقصد را در ذهن خویش به تصویر بکشیم . ما که هستیم ؟ کجا میخواهیم برویم ؟ و برای چه ؟ یقینا با تصویر ذهنی که از خویش داریم راه خود را انتخاب میکنیم و فردای خود را میسازیم . به عقیده دکتر شریعتی در پیش پای انسان سه راه برای انتخاب وجود دارد و ما مختاریم هر کدام را که میخواهیم برگزینیم . ایست ! این سه راهی است که در پیش پای تو نهاده شده : پاکی ٬ پلیدی ٬ پوچی ( دکتر شریعتی ) هدفمند بودن و جهت دار اندیشه کردن چیست ؟ تصور کنید به رستورانی می روید . پیشخدمت می پرسد چی میل میکنید ؟ اگر بگویید نمی دانم چه می شود ؟ پیشخدمت فکر میکند شما یا جاهلید یا غافل و عذر شما را می خواهد . پیشخدمت زندگی نیز با ما اینگونه رفتار میکند . اگر دارای ایده و تفکر مشخصی نباشیم ٬ اگر جهت دار و هدفمند از زندگی چیزی نخواهیم ٬ او نیز چیزی به ما نخواهد داد . اگر سوار یک تاکسی شوید و هنگامی که راننده پرسید کجا می روید و به او بگویید خیابان شریعتی ٬ نه نه ! به خیابان فاطمی ولی نه ٬ به خیابان حافظ . راننده تاکسی فورا عذر شما را می خواهد زیرا تصور میکند شما اندکی کم دارید !! تاکسی زندگی ما نیز ما را به جایی نخواهد برد اگر آدرس مشخص و معینی به او ندهیم . قطعه ای از داستان آلیس در سرزمین عجایب : زمانی آلیس به جایی می رسد که هر راه به سویی می رود و او نمی داند به کدام جهت برود . از همراه خود ٬ گربه ٬ راهنمایی میخواهد و از او میپرسد ممکن است به من بگویی که از اینجا کدامین راه را در پیش گیرم ؟ گربه میگوید بستگی دارد که دلت بخواهد به کجا بروی آلیس جواب می دهد من چندان اهمیتی نمی دهم که به کجا گربه میگوید پس دیگر فرقی نمی کند که از کدام راه بروی !! چند پند از بزرگان چیزی را می یابیم که انتظارش را داریم و چیزی را بدست می آوریم که تقاضا میکنیم . ( آلبرت هابارد ) ارزش انسان به چیزی که بدست می آورد نیست بلکه ارزش انسان در چیزیست که مشتاق آن است ( جبران خلیل جبران ) انسان به اندازه برخورداری هایی که دارد انسان نیست . بلکه درست بالعکس ٬ انسان به اندازه نیازهایی که در خود احساس میکند انسان است و ه چقدر فاصله " بودن " تا " شدن " زیادتر باشد ٬ او آدم تر است . آن چیزی که هستیم تا آن چیزی که میخواهیم باشیم ٬ وصعت آن فاصله٬ محک میزان و معیار تعالی اندیشه و تفکر و شخصیت انسان است . ( دکتر شریعتی ) حال که هدفمند ٬ جهت دار ٬ آگاه اندیش و هوشمند هستیم یقینا میتوانیم خود و به دستان خود جایگاه خویش را دز زندگی معلوم سازیم و با قلم آگاهی بر سینه سپید فرداهای سبز خویش به جای سرنوشت بنویسیم عقل نوشت ! و با آگاهی از مسئولیت خطیر خویش در این بیکران هستی سفر زندگی را آغاز کنیم . مقصد ( که همان نیمه گمشده ی ماست ) برایمان شفاف ٬ مشخص و روشن است و آرزوهایی که حکم مسیر را برایمان دارند در پیش رویمان جاریند اما اشتباه نگیریم ٬ مسیر را با مقصد . این چیزی است که غالب ما ناخودآگاه با یکدیگر اشتباه میگیریم . به جای آنکه به مقصد بیاندیشیم در مسیر متوقف می شویم . تصور کنید شخصی میخواهد به اصفهان برود اما در بین راه پیاده شده و محدوده خویش را چراغان کند و محو زیباییهای آن شود . این شخص مقصد را فراموش کرده و در مسیر متوقف مانده !!! شما چه فکر میکنید ؟ آیا شما می دانید در چه جایگاهی از زندگی قرار گرفته اید ؟ ( پاکی ٬ پلیدی ٬ پوچی ) آیا شما هدف زندگی خود را انتخاب کرده اید ؟ اگر خیر چرا و اگر بله چگونه ؟ آیا شما مطمئن هستید که در مسیر رسیدن به مقصد متوقف نمانده اید ؟
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 9:45 توسط shaki| |

ژان پل سارتر فیلسوف اواخر قرن نوزدهم و بنیانگذار مکتب اگریستانسیالیسم بوده که در حال حاضر مکتب او پیروان زیادی به خصوص د میان قشر تحصیل کرده و روشنفکر اروپایی ٬ آمریکایی و حتی آسیایی دارد . سارتر در مکتب اگریستانسیالیسم یا مکتب اصالت وجود می گوید : خداوند که جهان هستی را آفرید قبلا یک ماهیتی از کوه ٬ دریا ٬ درخت ٬ اسب ٬ سگ و خلاصه از تمامی آفرینش در ذهنش بوده و بعد بر اساس آن ماهیت ٬ دست به خلقت زده است . به طور مثال ماهیت سگ را که پارس میکند ٬ وفادار است و نگهبان خوبی است ٬ همزمان با خلقت وجود او می آفریند . به تعبیری دیگر ٬ در این خلقت ٬ ماهیت و وجود در یک زمان آفریده شده اند . اما در مورد انسان مسئله بطور کلی متفاوت است . یعنی خداوند اول وجود انسان را آفرید بدون آنکه ماهیت او را بسازد و صفت یا خصوصیاتی را در آن بنیان نهد . بنابراین ٬ این انسان است که انسان بودنش را به اراده خویش می سازد و آفریننده ی خویش است و به تعبیری دیگر ٬ انسان آینده خویش است . یعنی آینده انسان قبلا در ذهن سازنده اش پیش بینی نشده است بلکه آینده اش را خودش خواهد ساخت و این تفکر دو احساس را ( که اساس مکتب سارتر می باشند ) در انسان بیدار میکند . دلهره شدید مسئولیت شدید در مکتب سارتر اساس بر آزادی انسان نهاده شده است زیرا کسی که به جبر معتقد است دیگر مسئولیتی ندارد و مجبور هرگز مسئول نخواهد بود و یکی از فضایل این مکتب اعتراف به آزاد بودن سپس به آگاه بودن است . در این مرحله انسان دچار دلهره شگرفی میگردد که این دلهره ٬ دلهره ی عریزی است . بر همین اساس سارتر میگوید اگر یک افلیج قهرمان دو نشود ٬ مقصر خود اوست . حال که فهمیدیم تا چه حد آزاد و مختار هستیم میتوانیم راه خود را انتخاب کنیم و جایگاه خود را در زندگی رقم بزنیم . ولی در این انتخاب باید بسیار هوشیار بود چرا که زندگی یک جاده یک طرفه است و فقط یک بار حق انتخاب داریم . برای انتخاب راه باید مقصد را در ذهن خویش به تصویر بکشیم . ما که هستیم ؟ کجا میخواهیم برویم ؟ و برای چه ؟ یقینا با تصویر ذهنی که از خویش داریم راه خود را انتخاب میکنیم و فردای خود را میسازیم . به عقیده دکتر شریعتی در پیش پای انسان سه راه برای انتخاب وجود دارد و ما مختاریم هر کدام را که میخواهیم برگزینیم . ایست ! این سه راهی است که در پیش پای تو نهاده شده : پاکی ٬ پلیدی ٬ پوچی ( دکتر شریعتی ) هدفمند بودن و جهت دار اندیشه کردن چیست ؟ تصور کنید به رستورانی می روید . پیشخدمت می پرسد چی میل میکنید ؟ اگر بگویید نمی دانم چه می شود ؟ پیشخدمت فکر میکند شما یا جاهلید یا غافل و عذر شما را می خواهد . پیشخدمت زندگی نیز با ما اینگونه رفتار میکند . اگر دارای ایده و تفکر مشخصی نباشیم ٬ اگر جهت دار و هدفمند از زندگی چیزی نخواهیم ٬ او نیز چیزی به ما نخواهد داد . اگر سوار یک تاکسی شوید و هنگامی که راننده پرسید کجا می روید و به او بگویید خیابان شریعتی ٬ نه نه ! به خیابان فاطمی ولی نه ٬ به خیابان حافظ . راننده تاکسی فورا عذر شما را می خواهد زیرا تصور میکند شما اندکی کم دارید !! تاکسی زندگی ما نیز ما را به جایی نخواهد برد اگر آدرس مشخص و معینی به او ندهیم . قطعه ای از داستان آلیس در سرزمین عجایب : زمانی آلیس به جایی می رسد که هر راه به سویی می رود و او نمی داند به کدام جهت برود . از همراه خود ٬ گربه ٬ راهنمایی میخواهد و از او میپرسد ممکن است به من بگویی که از اینجا کدامین راه را در پیش گیرم ؟ گربه میگوید بستگی دارد که دلت بخواهد به کجا بروی آلیس جواب می دهد من چندان اهمیتی نمی دهم که به کجا گربه میگوید پس دیگر فرقی نمی کند که از کدام راه بروی !! چند پند از بزرگان چیزی را می یابیم که انتظارش را داریم و چیزی را بدست می آوریم که تقاضا میکنیم . ( آلبرت هابارد ) ارزش انسان به چیزی که بدست می آورد نیست بلکه ارزش انسان در چیزیست که مشتاق آن است ( جبران خلیل جبران ) انسان به اندازه برخورداری هایی که دارد انسان نیست . بلکه درست بالعکس ٬ انسان به اندازه نیازهایی که در خود احساس میکند انسان است و ه چقدر فاصله " بودن " تا " شدن " زیادتر باشد ٬ او آدم تر است . آن چیزی که هستیم تا آن چیزی که میخواهیم باشیم ٬ وصعت آن فاصله٬ محک میزان و معیار تعالی اندیشه و تفکر و شخصیت انسان است . ( دکتر شریعتی ) حال که هدفمند ٬ جهت دار ٬ آگاه اندیش و هوشمند هستیم یقینا میتوانیم خود و به دستان خود جایگاه خویش را دز زندگی معلوم سازیم و با قلم آگاهی بر سینه سپید فرداهای سبز خویش به جای سرنوشت بنویسیم عقل نوشت ! و با آگاهی از مسئولیت خطیر خویش در این بیکران هستی سفر زندگی را آغاز کنیم . مقصد ( که همان نیمه گمشده ی ماست ) برایمان شفاف ٬ مشخص و روشن است و آرزوهایی که حکم مسیر را برایمان دارند در پیش رویمان جاریند اما اشتباه نگیریم ٬ مسیر را با مقصد . این چیزی است که غالب ما ناخودآگاه با یکدیگر اشتباه میگیریم . به جای آنکه به مقصد بیاندیشیم در مسیر متوقف می شویم . تصور کنید شخصی میخواهد به اصفهان برود اما در بین راه پیاده شده و محدوده خویش را چراغان کند و محو زیباییهای آن شود . این شخص مقصد را فراموش کرده و در مسیر متوقف مانده !!! شما چه فکر میکنید ؟ آیا شما می دانید در چه جایگاهی از زندگی قرار گرفته اید ؟ ( پاکی ٬ پلیدی ٬ پوچی ) آیا شما هدف زندگی خود را انتخاب کرده اید ؟ اگر خیر چرا و اگر بله چگونه ؟ آیا شما مطمئن هستید که در مسیر رسیدن به مقصد متوقف نمانده اید ؟
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 9:42 توسط shaki| |

دوستان، شرح پریشانی من گوش کنید / داستان غم پنهانی من گوش کنید

قصه ی بی سر و سامانی من گوش کنید / گفت و گوی من و حیرانی من گوش کنید

                         شرح این آتش جانسوز نگفتن تا کی؟

                        سوختم، سوختم، این راز نهفتن تا کی؟

 

روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم / ساکن کوی بت عربده جویی بودیم

عقل و دین باخته دیوانه ی رویی بودیم / بسته ی سلسله ی سلسله مویی بودیم

                      کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود

                        یک گرفتار از این جمله که هستند نبود

 

نرگس غمزه زنش اینهمه بیمار نداشت / سنبل پر شکنش هیچ گرفتار نداشت

اینهمه مشتری و گرمی بازار نداشت / یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت

                      اول آن کس که خریدار شدش من بودم

                         باعث گرمی بازار شدش من بودم

 

عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او / داد رسوایی من شهرت زیبایی او

بسکه دادم همه جا شرح دلارایی او / شهر پر گشت ز غوغای تماشایی او

                    این زمان عاشق سر گشته فراوان دارد

                   کی سر برگ من بی سر و سامان دارد؟

 

چاره اینست و ندارم به از این رای دگر / که دهم جای دگر دل به دلارای دگر

چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر / بر کف پای دگر بوسه زنم جای دگر

                    بعد از این رای من اینست و همین خواهد بود

                       من بر این هستم و البته چنین خواهد بود

 

پیش او یار نو و یار کهن هر دو یکی است / حرمت مدعی و حرمت من هر دو یکی است

قول زاغ و غزل مرغ چمن هر دو یکیست / نغمه ی بلبل و غوغای زغن هر دو یکیست

                            این ندانسته که قدر همه یکسان نبود

                          زاغ را مرتبه ی مرغ خوش الحان نبود

 

چون چنین است پی کار دگر باشم به / چند روزی پی دلدار دگر باشم به

عندلیب گل رخسار دگر باشم به / مرغ خوش نغمه ی گلزار دگر باشم به

                 نو گلی کو که شوم بلبل دستان سازش

                  سازم از تازه جوانان چمن ممتازش

 

آن که بر جانم از او دم به دم آزاری هست / میتوان یافت که بر دل زمنش باری هست

از من و بندگی من اگرش عاری هست / بفروشد که به هرگوشه خریداری هست

                       به وفاداری من نیست در این شهر کسی

                        بنده ای همچو مرا هست خریدار بسی

 

مدتی در ره عشق تو دویدیم، بس است / راه صد بادیه ی درد بریدیم، بس است

قدم از راه طلب باز کشیدیدم، بس است / اول و آخر این مرحله دیدیم، بس است

                          بعد از این ما و سر کوی دلارای دگر

                         با غزالی به غزل خوانی و غوغای دگر

 

تو مپندار که مهر از دل محزون نرود / آتش عشق به جان افتد و بیرون نرود

وین محبت به صد افسانه و افسون نرود / چه گمان غلط است این برود، چون نرود

                         چند کس از تو و یاران تو آزرده شود

                        دوزخ از سردی این طایفه افسرده شود

 

ای پسر چند به کام دگرانت بینم / سرخوش و مست ز جام دگرانت بینم

مایه ی عیش مدام دگرانت بینم / ساقی مجلس عام دگرانت بینم

               تو چه دانی که شدی یار چه بیباکی چند

                 چه هوسها که ندارند هوسناکی چند

 

یار این طایفه ی خانه بر انداز مباش / از تو حیف است، به این طایفه دمساز مباش

میشوی شهره، به این فرقه هم آواز مباش / غافل از لعب حریفان دغا باز مباش

                        به که مشغول به این شغل نسازی خود را

                       این نه کاری است، مبادا که ببازی خود را

 

در کمین تو بسی عیب شماران هستند / سینه پر درد زتو کینه گذاران هستند

داغ بر سینه زتو سینه فکاران هستند / غرض اینست که در قصد تو یاران هستند

                          باش مردانه که ناگاه قفایی نخوری

                        واقف کشتی خود باش که پایی نخوری

 

گرچه از خاطر وحشی هوس روی تو رفت / وز دلش آرزوی قامت دلجوی تو رفت

شد دل آزرده و آزرده دل از کوی تو رفت / با دل پر گله از ناخوشی خوی تو رفت

                                حاش لله که وفای تو فراموش کند

                                سخن مصلحت آمیز کسان گوش کند

نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 20:2 توسط shaki| |

به ياد قلب سنگ تو، اومد بي كس ترينم كرد             

نكرد با من مدارايي ولي افسوس غريبم كرد

 ميون اين همه ادم يكي با من نشد همدم                  

 ميدونم من زيادي ام خداحافظ ديگه رفتم

 ميرم بلكه دل تنگم يه روزي تورو از ياد برد          

 گلم دلت نگيره كه اگه گفتن فلاني مرد

 گلم اينو به ياد اور كه كي شد ناجي قلبت               

 منم خاكستر تنها اگر چه دورم از دردت

اشك من دريا شد و نيومدي ببيني چقد دلم تنگ برات       

اون روزا گذشت و رفت از تو يادگاريه بهونه هات

 از اون روزي كه تو رفتي چشام شد خيره به عكست  

نديدي حلقه ي اشكام منم محتاج اون دستت

نميدوني هنوز بي تو مي لرزه اين تن خستم            

بگيري حلقه ي عشقو بذاري توي دستم

دلم ميخواس دست گرمت بشه همدم دستام             

تو اون روز عروسيه خيالي كه تورو ميخوام

ديگه نيستم نميبينم رخت عروسيتو                       

ميرم كه تا نباشمو نكنم حسوديتو

اما ميدونم حسرت ديدارت مونده تو دلم                 

بار سفر رو بسته ام براي مردن حاضرم

سراغتو ميگيرمو ميميرم از دوري تو                  

دنياي من پر از غمه قسم به تار موي تو

عجب با نظراتون مارو قافل گیر می کنیدا!

نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 19:53 توسط shaki| |

اي اشناي دل من خداحافظ برو بي من

غريبه ام به چشم  تو اينو بدون قبل رفتن

دلم هواتو ميكنه نميتونم پيشت باشم

عشق من از يادت ميره اخ دارم از هم مي پاشم

واي چه كنم بدون تو اين فكر داره دقم ميده

چشماي خيس و تر من رنگ جدايي رو ديده

نرو نرو تركم نكن نرو نگو خداحافظ

منو ببخش اگه بدم  ولي ميگم نرو هرگز

اي همه خاطرات من با دل من حرفي بزن

اروم نداره به خدا داغت ميمونه رو دلم

اگه ميخواي ولم كني بگو دليل رفتن و

چطور ميتوني تو بري وقتي بهت ميگم نرو

اگه ازم خسته شدي سعي ميكنم عوض بشم

اينجوري تو تركم نكن الهي من فدات بشم

خيلي غريبه دل من بعد تو سخته بودنش

دل منو تسكين بده اقلا قبل رفتنش

اشكاي چشمام ميباره بارون زيباي دلم

گمون ميكردم هموني حلال حل مشكلم

باشه برو فكرم نباش خدا هواشو داشته باش

خدانگهدار عزيزم  بذر جدايي رو بپاش

نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 9:55 توسط shaki| |

داد معشوقه‌ به‌ عاشق‌ پیغام که‌ کند مادر تو با من‌ جنگ‌
هرکجا بیندم‌ از دور کند...چهره‌ پرچین‌ و جبین‌ پر آژنگ‌
با نگاه‌ غضب‌آلود زند...بر دل‌ نازک‌ من‌ تیری‌ خدنگ
مادر سنگدلت‌ تا زنده‌ است‌...شهد در کام‌ من‌ و تست‌ شرنگ‌
نشوم‌ یک‌دل‌ و یک‌رنگ‌ ترا...تا نسازی‌ دل‌ او از خون‌ رنگ‌
گر تو خواهی‌ به‌ وصالم‌ برسی‌...باید این‌ ساعت‌ بی‌‌خوف‌ و درنگ‌
روی‌ و سینه‌ تنگش‌ بدری‌...دل‌ برون‌ آری‌ از آن‌ سینه‌ تنگ‌
گرم‌ و خونین‌ به‌ منش‌ باز آری‌...تا برد ز آینه‌ قلبم‌ زنگ‌
عاشق‌ بی‌خرد ناهنجار...نه‌ بل‌ آن‌ فاسق‌ بی‌‌عصمت‌ و ننگ‌
حرمت‌ مادری‌ از یاد ببرد...خیره‌ از باده‌ و دیوانه‌ زبنگ‌
رفت‌ و مادر را افکند به‌ خاک‌...سینه‌ بدرید و دل‌ آورد به‌ چنگ‌
قصد سرمنزل‌ معشوق‌ نمود...دل‌ مادر به‌ کفش‌ چون‌ نارنگ‌
از قضا خورد دم‌ در به‌ زمین‌...و اندکی‌ سوده‌ شد او را آرنگ‌
وان‌ دل‌ گرم‌ که‌ جان‌ داشت‌ هنوز...اوفتاد از کف‌ آن‌ بی‌فرهنگ‌
از زمین‌ باز چو برخاست‌ نمود...پی‌ برداشتن‌ آن‌ آهنگ‌
دید کز آن‌ دل‌ آغشته‌ به‌ خون‌...آید آهسته‌ برون‌ این‌ آهنگ‌:
         آه‌ دست‌ پسرم‌ یافت‌ خراش‌
           آه‌ پای‌ پسرم‌ خورد به‌ سنگ

نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت 21:20 توسط shaki| |

عاشقي محنت بسيار کشيد
تا لب دجله به معشوقه رسيد
نشده از گل رويش سيراب
که فلک دسته گلي داد به آب
نازنين چشم به شط دوخته بود
فارغ از عاشق دلسوخته بود
ديد در روي شط آيد به شتاب
نوگلي چون گل رويش شاداب
گفت به به چه گل زيباييست
لايق دست چو منِ رعناييست
حيف از اين گل که برد آب او را
کند از منظره ناياب او را

زين سخن عاشق معشوقه پرست
جست در آب چو ماهي از شست

خوانده بود اين مثل ان مايه ي ناز
که نکو يي کن و در آب انداز
خواست کازاد کند از بندش
نام گل برد و در آب افکندش
گفت رو تا که زهجرم برهي
نام بي مهري بر من ننهي
مورد نيکي خاصت کردم
از غم خويش خلاصت کردم
باري آن عاشق بي چاره چو بط
دل به دريا زد و افتاد به شط
ديد آبي ست فراوان و درست
به نشاط آمد و دست از جان شست
دست و پايي زد و گل را بربود
سوي دلدارش پرتاب نمود
گفت کاي افت جان سنبل تو
ما که رفتيم، بگير اين گل تو!
جز براي دل من بوش مکن
عاشق خويش فراموش مکن
عاشقان را همه گر آب برد

خوب رویان را همه خواب برد

 

نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت 21:11 توسط shaki| |

ديشب باران قرار با پنجره داشت 

روبوسي آبدار با پنجره داشت 

يكريز به گوش پنجره پچ پچ كرد 

چك چك ، چك چك ... چكار با پنجره داشت ؟

نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 16:18 توسط همیشه بهار| |

اول آبي بود اين دل ، آخر اما زرد شد

آفتابي بود ، ابري شد ، سياه و سرد شد


آفتابي بود ، ابري شد ، ولي باران نداشت

رعد و برقي زد ولي رگبار برگ زرد شد


صاف بود و ساده و شفاف ، عين آئينه

آه ، اين آئينه كي غرق غبار و گرد شد


هر چه با مقصود خود نزديكتر مي شد ، نشد

هر چه از هر چيز و هر ناچيز دوري كرد ، شد


هر چه روي آرمان پنداشت ، حرمان شد همه

هرچه مي پنداشت درمان است ، عين درد شد


درد اگر مرد است با دل راست رويا رو شود

پس چرا از پشت سر خنجر زد و نامرد شد ؟


سر به زير و ساكت و بي دست و پا مي رفت دل

يك نظر روي تو را ديد و حواسش پرت شد


بر زمين افتاد چو اشكي ز چشم آسمان

ناگهان اين اتفاق افتاد ، زوجي فرد شد



بعد هم تبعيد و زندان ، ابر شد در كوير

عين مجنون از پي ليلي بيابنگرد شد


كودك دل شيطنت كرده است يكدم در ازل

تا ابد از دامن پر مهر مادر طرد شد .

 

نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 16:2 توسط همیشه بهار| |

حضرت محمد(ص) می فرمایند:
قدر چهار چیز را قبل از از دست دادن آن بدانید:
ثروت را قبل از فقر!
سلامتی را قبل از بیماری!
جوانی را قبل از پیری!
و زندگی را قبل از مرگ!


اهل اخلاص باش و اهل ریا نباش
اهل حال باش و اهل قال مباش
اهل دل باش اهل و اهل تن مباش
اهل عرش باش و اهل فرش مباش
اهل نور باش و اهل گور مباش
نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 15:44 توسط shaki| |

بر گستره دو مزرعه هم جوار ,دو کشاورز دوست زندگی می کردند.یکی تنها بود و دیگری همسری داشت فرزندانی.محصول خود را برداشت کردند و شبی آن مرد که خانواده ای نداشت چشم گشود و انباشته محصول خود را در کنار دید و اندیشه کرد :"خدا چه مهربان است با من,اما دوستم که خانواده ای دارد,نیازمند غله ای بیشتری است."چنین بود که سهمی از خرمن خود برداشتو به مزرعه دوست برد!و آن دیگر نیز به محصول خود نگریست و اندیشه کرد :"چه فراوان است ان چه زتدگی یه مرا سرشار می کند و دوست من چه تنهاست , و از شادمانی دنیای خویش سهمس نمی برد."

پس به زمین دمست خود رفتو قسنتی,از غله ی خویش بر خرمن او نهاد.

و صبح روز بعد باز به درو رفتند,هر یکی خرمن خویش دید کهت نقیصان نیافته. واین تبادل همچنان تداوم یافت تا آنجا که شبی در مهتاب دوستان فرا روی هم آمدند هر دو با یک بغل انباشتهی غله و راهی کشتزار دیگری!آنجا که این دو بهم رسیدند معبدی بنیاد شد!

نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 10:56 توسط shaki| |

سراپا اگر زرد و پژمرده ایم
ولی دل به پاییز نسپرده ایم
چو گلدان خالی، لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده ایم
اگر داغ دل بود، ما دیده ایم
اگر خون دل بود، ما خورده ایم
اگر دل دلیل است، آورده ایم
اگر داغ شرط است، ما برده ایم
اگر دشنه دشمنان، گردنیم!
اگر خنجر دوستان، گرده ایم؟!
گواهی بخواهید، اینک گواه:
همین زخمهایی که نشمرده ایم!
دلی سربلند و سری سر به زیر
از این دست، عمری به سر برده ایم


قیصر امین پور


نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 8:24 توسط shaki| |

چشمهایت همه چیز من است ...

وبوته ی خیس چشمانت در نگاهم ریشه دواند و من افریده شدم . میان فاصله ی غمگین چشمانمان ... .

و تو برای من عزیز ترین خواهی بود ؛

و خواهم نوشت از شب خاموش چشمانت و آواز حزن انگیز نگاهت را زیر لب زمزمه خواهم کرد .

و تو برای من عاشقانه ترین خواهی بود ؛

آیه ی تاریکی مردمکهایت را بدرقه ی راهم خواهم کرد و راه روشن چشمهایت را خواهم پیمود و در آنسوی پلکهای مهربان اما مغرور تو ادامه خواهم داد تا بینهایتی سرخ . و چشمهای مضطرب من از نگاه ثابت تو می گریزند .

و تو برای من مقدس ترین خواهی بود ؛

شبها ترسم را پناه می برم به نگاه امن تو و با تمام وجود در کنج تاریکی غلیظ چشمانت کز می کنم تنهاییم را . پی خواهم برد روزی دلیل روشن چشمان جادوئیت را برای همیشه . و پنجره ی باز چشمانت حقیقتی است که دلیل همه چیز می تواند باشد . تولد ، تکامل و غرور در چشمان توست . و نگاه بی تفاوت پر است از فکرها و حرفها و صداها و ... .

و تو برای من همیشه ترین خواهی بود ؛

که اگر روزی ناخواسته از حقیقت چشمانت دور بمانم یک شب تو را باز خواهم یافت ؛ با همین چشمان عاشق ؛در خیابانهای خیس پاییزی رنگارنگ .

یک لحظه مرا باور کن تا شکوفه دهد شاخه ی سیب و اشکم ستاره شود در افسانه ی شب چشمان تو .

و من آنطرف تر از مردمک هایت دنیایی ساخته ام از نگاه و از اشک . شاید سهم من از چشمانت ته مانده ی نگاهی خواهد بود که بارها در آینه تو را نگریسته و مرا گریسته است . و روزی که از چشمانت افتادم و فریاد زدی برو و خواستی نبودنم را من سخت تر از همیشه فرو ریختم ... .
نظر بهم نمی دین؟آخه چرا؟
نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 20:20 توسط shaki| |

با يك شكلات شروع شد. من يك شكلات گذاشتم كف دستش. او هم يك شكلات گذاشتم توي دستم. من بچه بودم، او هم بچه بود. سرم را بالا كردم. سرش را بالا كرد. ديد كه مرا مي شناسد. خنديدم. گفت: «دوستيم؟» گفتم: «دوست دوست» گفت: «تا كجا؟» گفتم: «دوستي كه تا ندارد» گفت: «تا مرگ؟» خنديدم و گفتم: «من كه گفتم تا ندارد» گفت: «باشد، تا پس از مرگ» گفتم: «نه، نه، گفتم كه تا ندارد». گفت: «قبول، تا آن جا كه همه دوباره زنده مي شود، يعني زندگي پس از مرگ. باز هم با هم دوستيم. تا بهشت، تا جهنم، تا هر جا كه باشد من و تو با هم دوستيم.» خنديدم و گفتم: «تو برايش تا هر كجا كه دلت مي خواهد يك تا بگذار. اصلأ يك تا بكش از سر اين دنيا تا آن دنيا. اما من اصلأ تا نمي گذارم» نگاهم كرد. نگاهش كردم. باور نمي كرد. مي دانستم. او مي خواست حتمأ دوستي مان تا داشته باشد. دوستی بدون تا را نمي فهميد. گفت: «بيا براي دوستي مان يك نشانه بگذاريم». گفتم: «باشد. تو بگذار.» گفت: «شكلات. هر بار كه همديگر را مي بينيم يك شكلات مال تو و يكي مال من، باشد؟» گفتم: «باشد»هر بار يك شكلات مي گذاشتم توي دستش، او هم يك شكلات توي دست من. باز همديگر را نگاه مي كرديم. يعني كه دوستيم. دوست دوست. من تندي شكلاتم را باز مي كردم و مي گذاشتم توي دهانم و تند تند آن را مي مكيدم. مي گفت: «شكمو! تو دوست شكمويي هستي» و شكلاتش را مي گذاشت توي يك صندوق كوچولوي قشنگ. مي گفتم «بخورش» مي گفت: «تمام مي شود. مي خواهم تمام نشود. مي خواهم براي هميشه بماندصندوقش پر از شكلات شده بود. هيچ كدامش را نمي خورد. من همه اش را خورده بودم. گفتم: «اگر يك روز شكلات هايت را مورچه ها بخورند يا كرم ها، آن وقت چه كار مي كني؟» گفت: «مواظبشان هستم» مي گفت «مي خواهم تا موقعي كه;" دوستهستيم » و من شكلات را مي گذاشتم توي دهانم و مي گفتم: «نه، نه، تا ندارد. دوستي كه تا ندارد يك سال، دو سال، چهار سال، هفت سال، ده سال و بيست سال شده است. او بزرگ شده است. من بزرگ شده ام. من همه شكلات ها را خورده ام. او همه شكلات ها را نگه داشته است. او آمده است امشب تا خداحافظي كند. مي خواهد برود آن دور دورها. مي گويد «مي روم، اما زود برمي گردم». من مي دانم، مي رود و بر نمي گردد. يادش رفت به من شكلات بدهد. من يادم نرفت. يك شكلات گذاشتم كف دستش. گفتم «اين براي خوردن» يك شكلات هم گذاشتم كف آن دستش: «اين هم آخرين شكلات براي صندوق كوچكت». يادش رفته بود كه صندوقي دارد براي شكلات هايش. هر دو را خورد. خنديدم. مي دانستم دوستي من «تا» ندارد. مثل هميشه. خوب شد همه شكلات هايم را خوردم. اما او هيچ كدامشان را نخورد. حالا با يك صندوق پر از شكلات نخورده چه خواهد كرد؟

نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 6:6 توسط shaki| |

با صنوبری که روی قله ایستاده بود
گونه روی گونه ی سپیده دم نهاده بود
موج گیسوان به دوش بادها گشاده بود
از نشیب یخ گرفت دره گفتم
این نه ساخت شکفتگی ست
در کجای فصل ایستاده ای
 مگر ندیده ای
سبزه ها کبود و بیشه سوگوار
فصل فصل خامش نهفتگی ست
آن صنوبر بلند
با اشاره ای نه سوی دوردست
 گفت
قد کوته تو راه را به دیده ی تو بست
گامی از درون سرد خود برای
 پای بر گریوه ای گذار و درنگر
 رود آفتاب و آب در شتاب
 کاروان درد و سرد
 در گزیر و ناگزیر
آنک آن هجوم سبز مرز ناپذیر
 در کجای فصل ایستاده ام ؟
 در کرانه ای
 که پیش چشم من
 بهار شعله های سبز و
 سیره و سرود

در نگاه تو کبود و دود

 

 شفیعی کدکنی

با تشکر از وبلاگ سیده صبح گاهی

نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 20:46 توسط shaki| |

سلام

بزام سلام یه دنیا سلام!

چرا پس قابل نمب دونبن نظر بدین؟

ولی با این حال می نویسم برای اونیکه یه روزی بلاخره می بینه منو!

 

 

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم


                                   همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

                                  شدم آن عاشق دیوانه که بودم

 

در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

یادم اید که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دلداده به آواز شباهنگ

یادم آید تو به من گفتی :

از این عشق حذز کن!

لحظه ای چند بر این آب نظر کن

آب آیینه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا که دلت باد گران است!

تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن

با تو گفتم حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم

نتوانم

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی

من نه رمیدم نه گسستم

باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

"حذر از عشق؟" ندانم

نتوانم

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت....

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیم

نگسستم نرمیدم

رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم

نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم....

بی تو اما

   به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 20:19 توسط shaki| |

          به روز مرگ چو تابوت من روان باشد          

    گمان مبر که مرا درد این جهان باشد

برای من مگری و مگو دریغ دریغ 

به دوغ دیو درافتی دریغ آن باشد

جنازه‌ام چو ببینی مگو فراق فراق

 مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد

                           مرا به گور سپاری مگو وداع وداع                           

که گور پرده جمعیت جنان باشد

فروشدن چو بدیدی برآمدن بنگر 

 غروب شمس و قمر را چرا زیان باشد

تو را غروب نماید ولی شروق بود 

 لحد چو حبس نماید خلاص جان باشد

کدام دانه فرورفت در زمین که نرست

چرا به دانه انسانت این گمان باشد

کدام دلو فرورفت و پر برون نامد  

  ز چاه یوسف جان را چرا فغان باشد

دهان چو بستی از این سوی آن طرف بگشا 

 که های هوی تو در جو لامکان باشد

"مولانا"

 

 

نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 7:8 توسط shaki| |

ارزش شما بیشتر از آن است که تصور می کنید!تنها مشکل این است که این حقیقت را کسی تا کنون به شما نگفته!

ساده ترین کار در جهان این است که خود باشی و سخت ترین کار در جهان این است که کسی باشی که دیگرانت می خواهند!

 

به یاد داشته باش:یک قانون در طبیعت حاکم است!با ارتکاب به گناه،تمام تلاش ها و کوشش های قبلی مان از بین خواهد رفت!

 

عشق،آینه را ماند.وقتی کسی را دوست می داری تو آینه اویی و او آینه توست و با انعکاس عشق،تو و او بی نهایت را تماشا می نشیند!

شادی ها،غم ها،لذت ها و درد ها هر کدام به نوبه خویش به ما کمک می کنند که تکامل روحی خود را به سهولت انجام داده و به رشد بیشتری نایل آییم!

 

ما هر کدام دارای فرشتگان محافظ یا نگهبان هستیم که در مواقع لازم و هنگام در خواست ما به یاری ما می شتابند!

نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 17:52 توسط shaki| |

ایمان همانا باور داشتن به طلوع سپیده دمان و بارور شدن مزارع و کشت دانه و برداشت محصول غیره است!و چیزی جز آن نیست به برا ورده شدن آرزو های خود اینگونه ایمان داشته باشید!

بکوشیم ,مشعلی در تاریک خانه ذهن خویش روشن سازیم تا اشباح بیماری,شکست,ضعف,و ترس را زا آن فراری بدهیم و و نفس را تحت تسلط خود دراوریم!

به چه مي خندي !؟ به چه چيز!؟ به شكست دل من يا به پيروزي خويش !؟ به چه مي خندي...!؟ به نگاهم كه چه مستانه تو را باور كرد!؟ يا به افسونگريه چشمانت كه مرا سوخت و خاكستر كرد...!؟ به چه مي خندي !؟ به دل ساده ي من مي خندي كه دگر تا به ابد نيز به فكر خود نيست !؟ يا به جفايت كه مرا زير غرورت له كرد !؟ به چه مي خندي !؟ به هم آغوشي من با غم ها يا به ........ خنده داراست..... بخند

با تشکر فراوان از خانم راد!

 

نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 6:54 توسط shaki| |

سلام!

امروز خیلی خوشحالم!

خوب چه خبرا؟

چه می کنید با سرنوشت!؟

کسی مایل با من هم کار شه!

می خوام بترکونیم!

یادتون تو داستان آلیس در سرزمین عجایب یه جا آلیس به هر طرف می رفت بن بست بود؟

اونجا با اون یه گربه هم هم سفر بود!

تو اون موقعیت نمی دونست آلیس باید چی کار کنه از گربه می پرسه کدام طرف برم؟

گربه میگه:اول بگو کجا می خوای بری؟

آلیس میگه نمی دونم؟

گربه در جوابش میگه پس جایی نمی تونی بری چون اصلا نمی دونی می خوای کجا بری!به همین خاطر من نمی تونم کمکی بهت بکنم!

نمی دونم مطلب و رسوندم یا نه ولی اگه ندونی به کجا می خوای بری به هیچ جا نخواهی رفت!

                                   "پس اول هدف مشخص کن بعد به راه بیندیش!"

نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 18:24 توسط shaki| |

مبادا که رویا هایت را فرو گذاری!

می دانم که بر آنی که کار به پایان بری!

شاید بفرسایی بخواهی رها کنی,

گاه تردید کنی که به این همه می ارزد؟

اما به تو ایمان دارم!

و ندارم  هیچ تردی!

که پیروز خواهی شد,

اگر بکوشی!

بزرگترین کترهت با کوچکترین گام ها شروع شده و سخت ترین گام اولین گام است!

 

به قول "ویلیام فاکنر"

مردی که کوه را بر می دارد با برداشتن سنگ های کوچک آغاز می کند!

پس امروز را با امید گام بر می دارم تا کوچکترین اما مشکل ترین سنگ زندگیم را متلاشی کنم! نظر یادتون نره!

نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 6:41 توسط shaki| |

سلام

باز می نویسم با دستانی ترسان!

باز می خندن با دلی هراسان!

امشب چنانم که گویی نیستم انسان!

در می کده عشق شدم باز گریان!

خنده هایم می دهد  بوی غربت!

لحظه هایم نمی گزرند با سرعت!

وای بر این جهان  صد وای بر من

که دیگر روح نباشد در این بدن!

                                    "شاکی"

 

نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 20:38 توسط shaki| |

هیچ میان بری وجود ندارد.

هیچ چیز ارزان بدست نمی آید.

و همیشه بهترین راه دشوار ترین است!

                                                                      "کلارنس بی گی مان"

 

 

در کوهستان های حقیقت

                      هرگز بیهوده صعود نمی کنی.

                            امروز به قله ای بلند تر دست می یابی,

                          یا به توان خود می افزایی

                           که فردا فرا تر روی!

                                                                          " فردریک نیچه"

دانستن هدف زتدگی یا دانستن بهترین راه خدمت به خدا کافی نیست افکار خود را به عمل دراور راه خودش را نشان خواهد داد!                            "ژائلو کوئلیو"

نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 7:23 توسط shaki| |

دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد

                                                       به زیر آن درختی رو که او گلهای تر دارد

در این بازار عطاران مرو هر سو چو بیکاران

                                                    به دکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد

 

نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 19:14 توسط shaki| |

گفته بودم زندگی زیباست.
گفته ای نا گفته ای بس نکته ها اینجاست!
آسمان باز؛آفتاب زر!
باغ های گل؛دشت های بی درو پیکر.
سر برون آوردن گل از از درون برف
تاب نرم رقص ماهی در بلور آب
خواب گندم زار در چشمه مهتاب
بوی خاک باران خورده در کهسار
آمدن، رفتن، عشق ورزیدن
در غم انسان نشستن
پا به پا ی شادمانی های مردم پای کوبیدن
آری آری زندگی زیباست!
زندگی آتشگهی دیرینه پا بر جاست.
گر بیفروزیش، رقص شعله اش
در هر کران پیداست.
ورنه خاموش است خاموشی گناه ماست.
زندگانی شعله می خواهد.شعله ها را هیمه سوزنده.
جنگلی هستی تو ای انسان!
جنگل، ای روییده آزاده
سربلند و سبز باش!
ای جنگل انسان!ای جنگل انسان!


                                             "سیاوش کسرائی"
 
نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 10:30 توسط shaki| |

سلام
باز برگشتم
 با خدا بودن بهتر از نا خدا بودنه
نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 19:19 توسط shaki| |


Design By : Night Skin