تبليغاتX
sms love


sms love

velyan



آرزومنـــــــــدم

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی  اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد، و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،  و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد، بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،  از جمله دوستان بد و ناپایدار،  برخی نادوست، و برخی دوستدار که دست کم یکی در میانشان بی تردید مورد اعتمادت باشد. و چون زندگی بدین گونه است، برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،  نه کم و نه زیاد، درست به اندازه، تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،  که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد، تا که زیاده به خودت غرّه نشوی. و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی  نه خیلی غیرضروری، تا در لحظات سخت وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است  همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی  نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند چون این کارِ سادهای است،  بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند و با کاربردِ درست صبوریت برای دیگران نمونه شوی.و امیدوام اگر جوان هستی  خیلی به تعجیل، رسیده نشوی و اگر رسیده ای، به جوان نمائی اصرار نورزی و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند. امیدوارم سگی را نوازش کنی  به پرنده ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی  وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد. چرا که به این طریق احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی هرچند خُرد بوده باشد و با روئیدنش همراه شوی تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی  زیرا در عمل به آن نیازمندی و برای اینکه سالی یک بار   پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: «این مالِ من است»فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی  و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.اگر همه ی اینها که گفتم فراهم شد دیگر چیزی ندارم برابت آرزو کنم.


خـــــريـــــن نــــــــگاه

نخستين پيوند قلب در اوايل دهه چهل، به وسيله دكتر كريستين بارنارد، در شهر «كيپ تاون» آفريقاى جنوبى انجام شد و جهانيان بويژه محافل پزشكى دنيا را به شگفتى و تحسين وا داشت. آن زمان در آفريقاى جنوبى در حالى كه يك اقليت سفيد پوست مهاجر يا به قرارى حكومت نژاد پرستانه با به كار بردن وحشيانه ترين شويه ها، اكثريت چند ميليون سياهان بومى را از ابتدايى ترين حقوق انسانى محروم كرده بودند. دكتر بارنارد اين جراح چشم سبز، سفيد پوست با پيوند قلب مرده اى به سينه يك بيمار سياه پوست نشان داد قلب هاى همه انسان ها به يك سان مى تپد و مى تواند عواطف و احساسات پاك بشرى را ميان آنان با هر رنگ و نژادى بهم پيوند دهد. اين پيوند بى نظير سبب شد، شبكه هاى تلويزيونى، مطبوعات و محافل پزشكى به ستايش از دكتر بارنارد بپردازند و او را به كشورهاى مختلف دعوت كنند. در اين ميان انتشار خبر سفر دكتر بارنارد به ايران كه به دعوت جراحان كشورمان انجام مى گرفت به عنوان يك رويداد مهم علمى در مطبوعات انعكاس يافت. روزنامه ها و مجلات با چاپ عكس هايى از اين جراح اهل آفريقاى جنوبى و انعكاس تيترهاى درشتى به شرح و بسط درباره اين سفر تاريخى- علمى پرداختند و محافل پزشكى و سازمان هاى مختلف به تنظيم برنامه هايى براى استقبال از او سرگرم شدند. در اين ميان روزنامه ها و مجلات نيز به فكر انجام مصاحبه هايى با دكتر بارنارد افتادند و از چند روز قبل از ورود وى به ايران به انتشار گزارش هايى درباره پديده نو ظهور قلب پرداختند. يك روز كه در تحريريه روزنامه سرگرم كار بودم در ميان نامه هاى رسيده، چشمم به نوشته عجيب و شگفت انگيز دختر مسلولى افتاد كه ساكن آسايشگاهى در تهران بود و آخرين ماه هاى زندگى اش را مى گذراند. اين دختر در نامه اش چنين نوشته بود:
- من مريم دخترى هجده ساله از خطه گيلان هستم كه به علت بيمارى پيشرفته سل در آسايشگاه بسترى شده ام و پزشكان از معالجه ام قطع اميد كرده اند. تا چند ماه پيش با پدرم در يك كلبه ساحلى زندگى مى كردم و جز او كه كارش ماهيگيرى است هيچ كس را در دنيا ندارم. به بيمارى سل مبتلا هستم ، روز به روز چون شمع از درون آب مى شدم بدون آن كه بدانم مرگ در جانم چنگ مى اندازد. سرفه هاى بى امان ريه هايم را پنهانى مى تراشيد و با لخته هاى خون از وجودم بيرون مى فرستاد. پدر فقيرم، توانايى خرج سنگين درمانم را نداشت تا اين كه يك شب حالم بهم خورد و پدرم شبانه من را به پشت خود نشاند و با پاى پياده به درمانگاه شهر رساند و به توصيه پزشكان در بيمارستان بسترى ام كردند.
تشخيص دادند بيمارى ام پيشرفته است و به علت از بين رفتن قسمتى از ريه ام بايد در آسايشگاه بسترى شوم. اكنون مدت ۴ ماه است در آسايشگاه در ميان عده اى از دختران مسلول كه سرنوشتى چون من دارند بسترى شده ام. ديگر براى ما اميد درمانى نيست و عمرمان تا پايان سال نمى پايد. هر روز كه از خواب بيدار مى شوم نگاهى از پنجره خوابگاه به كنار باغچه اى مى اندازم تا ببينم امروز تخت كدام يك از دختران را با ماسك اكسيژن به صورت به پاى آن درخت تنومند چنار منتقل كرده اند تا زمان مرگش فرا برسد. من هم به گفته پزشكان بيش از ۶ ماه زنده نخواهم ماند. اكنون نه دلبستگى به اين دنيا و نه آشنايى دارم كه به انتظار ديدارش، نگاهم به در خوابگاه باشد. شنيده ام تا هفته ديگر جراحى از آفريقاى جنوبى به كشورمان سفر خواهد كرد كه قلب مرده اى را به بدن يك بيمار پيوند زده و او را به زندگى دوباره اى باز گردانده است.
من در پايان زندگى ام حاضرم قلبم را
در اختيار دكتر بارنارد قرار دهم تا به سينه بيمارى پيوند بزند. به اين ترتيب خوشحال مى شوم كه قلبم با تپش در سينه انسان ديگرى به او زندگى دوباره اى ببخشد.
باخواندن نامه اين دختر مسلول بغض گلويم را فشرد و اشك از چشمانم سرازير شد به خودم گفتم چگونه مى توان نجاتش داد. آيا در خارج از كشور پزشكانى هستند كه معالجه اش كنند؟
سردبير هم تندى نامه مريم را خواند. هيجان زده گفت: بايد برويد به سراغ اين دختر وعكس و مطلب تهيه كنيد. همين امروز، همين حالا راه بيفتيد.
عصر يك روز دلنشين بهارى بود كه همراه با عكاس روزنامه به قصد آسايشگاه حركت كرديم. در طول راه، در تنگناى دره هاى سرسبز، درختان گيلاس و سيب را مى ديدم كه غرق در شكوفه، انگار شعله مى كشيدند. هنوز عطر گل هاى وحشى و شكوفه هاى درختان كه در گذر از جاده پرپيچ كوهستانى، سرمستم كرد، در ذهنم باقى مانده است. در ارتفاع كوهستان به باغ آسايشگاه رسيديم و وارد ساختمان شديم، پيش از حركت در تماس با مدير آسايشگاه قرار گذاشته بوديم، جمعى از دختران مسلول را كه عمرى چند ماهه دارند، ملاقات كنيم. لحظاتى بعد مدير آسايشگاه به دخترى اشاره كرد و گفت:
- مريم فرستنده نامه به روزنامه شما است.
در راه خيال مى كردم با دختر بيمارى روبه رو خواهم شد كه چهره اى زرد تر دارد و چشمان كم فروغش در گودى كاسه ها بى فروغ است. اما دخترى مى ديدم با صورتى مهتابى و زيبا كه گونه هايش به رنگ شكوفه هاى صورتى بود. به ياد شمايل مقدسى افتادم كه در آن فرشتگانى با بال هاى سفيد، دور سر يك قديس به پرواز در آمدند، انگار يكى از همين فرشتگان زيبا بود كه در برابرم ايستاده بود و با لبخند محزونى نگاهم مى كرد. يكى از پزشكان كه متوجه تصميم شده بود آهسته در گوشم گفت: حداكثر ممكن است تا ۶ ماه زنده بماند. بيمارى سل قسمتى از ريه اش را از بين برده كه در ايران نمى شود ترميمش كرد.
- مى شود در خارج ازكشور معالجه اش كرد آقاى دكتر؟
پزشك معالج جواب داد:
- امكانش هست.
با مريم گفت وگويى كردم و عكس هايى از او گرفتم و درباره عطر شكوفه هاى بهارى كه در پيچ و خم جاده پراكنده بود غرق صحبت شديم. چاپ عكس مريم در صفحه اول روزنامه با عنوان دخترى كه مى خواهد قلب خود را به دكتر بارنارد اهدا كند به عنوان جالب ترين موضوع، عواطف انسانى جامعه را نسبت به اين دختر در آستانه مرگ برانگيخت. خبر ماجراى اهداى قلب مريم به جراح، وقتى به سرعت به آفريقاى جنوبى رسيد، چنان اثرى در ميان قشرهاى مردم پديد آمد كه گزارشگران تلويزيونى و خبرنگاران و عكاسان، مطبوعات داخلى و خارجى به ديدار دختر مسلول گيلانى مى شتافتند تا درباره او گزارش هايى تهيه كنند.
در مدت يك هفته اى كه تا آمدن دكتر بارنارد به ايران باقى مانده بود، هرروز گروه هاى مردمى، كاركنان سازمان ها و نهادها، اعضاى انجمن هاى مختلف زنان و دختران دانش آموز از مدارس تهران هر روز از صبح تا غروب با خودرو هاى شخصى و اتوبوس ها با در دست داشتن پلاكاردهايى روانه آسايشگاه زنان مى شدند تا به تجليل و ستايش از دختر گيلانى بپردازند. از سويى همه تلفن هاى روزنامه بى امان زنگ مى زد و مرد و زن گاه باگريه و بغض گلو مى گفتند: نگذاريد مريم بميرد و نجاتش بدهيد. برخى افراد سودجو و فرصت طلبى هم بودند كه به فكر به دست آوردن شهرت و موقعيت اجتماعى و اقتصادى از وجود اين دختر بيمار مى افتادند. مديران برخى از شركت ها، صاحبان مؤسسات تجارى خانم هايى از طبقات اعيان كه براى خودنمايى و جاه طلبى، سازمان هاى نيكوكارى به راه انداخته بودند و سرانجام، زنانى كه مدارس خصوصى را اداره مى كردند به خاطر خودنمايى و تبليغ براى مؤسسات زير نظر خود، گروه هايى از زنان و مردان و دختران دانش آموز را به رفتن به آسايشگاه به راه مى انداختند و با اجراى نطق هايى، آمادگى خود را براى تأمين هزينه معالجه مريم در خارج از كشور اعلام مى كردند. در اين ميان مى دانستم كه در پايان سفر دكتر بارنارد تب نمايش هاى آنان نيز فروكش خواهد كرد و من در تلاش بودم با استفاده از فرصت هاى به دست آمده ترتيب سفر مريم را به آلمان بدهم. چون توانسته بودم با ارسال مدارك پزشكى اين دختر به آلمان جواب مثبت يك مركز پزشكى آن كشور را براى معالجه و نجات او دريافت كنم.
در جريان اين تلاش مريم به خاطر حضور اجبارى در مراسم مختلف كه از طرف مقام ها براى شهرت و محبوبيت خودشان ترتيب مى يافتند روز به روز فرسوده تر و ناتوان تر مى شد. سرانجام دكتر بارنارد به ايران آمد و از احساسات پاك مريم قدردانى كرد و سلامتى او را از خدا خواستار شد. پس از رفتن دكتر بارنارد، مريم ماند و تن رنجور و بيمار او. همه آنانى كه از وجود مريم بشدت به موفقيت هاى اجتماعى و اقتصادى رسيده بودند صحنه را خالى كردند و او را تنها گذاشتند. تصميم گرفتم با تلاش مضاعف بتوانم هرچه زودتر او را روانه آلمان كنم. اما درهاى اتاق مقام هاى وزارت بهدارى همه به رويم بسته شد. قرار شد كميسيون پزشكى در وزارت بهداشت تشكيل شود تا نظر بدهند آيا اين دختر براى معالجه ضرورت دارد كه به سفر خارج از كشور برود يا نه. در اين راه سنگ اندازى ها از طرف برخى مقام هاى پزشكى شروع شد و دربرابر اصرار من براى سفر مريم به آلمان بهانه هاى مختلف مى آوردند كه اگر اين دختر براى معالجه به آلمان سفر كند به حيثيت پزشكى ايران لطمه وارد مى شود و همه خواهند گفت پزشكان ايرانى تخصص لازم را براى معالجه بيمار ندارند و من در به در به اتاق هاى مقام ها سر مى كشيدم و با خواهش و التماس از آنان اجازه سفر مريم را تقاضا مى كردم ولى نتيجه اى نمى گرفتم. آن ها حاضر نشدند مخارج سفر و مداواى مريم را پرداخت كنند. تصميم گرفتم با طرح موضوع در روزنامه مردم را به يارى بخواهم و شماره حساب بانكى به نام دختر بيمار در بانك باز كنم تا مردم نيكوكار كمك كنند. اين اقدام ها سبب شد كه نيكوكاران پول قابل توجهى به حساب واريز كنند. مقام هاى وزارت بهداشت نيز وادار شدند كه اجازه سفر بدهند. اما چنين موافقتى مدت يك ماه طول كشيد تا اين كه با خبر شدم حال مريم وخيم شده است. روزى كه توانستم اجازه شوراى پزشكى را براى اعزام دختر به آلمان دريافت كنم بليت هواپيما برايش خريدم و به سرعت روانه آسايشگاه شدم تا او را به فرودگاه مهرآباد ببرم. پس از ورود به باغ آسايشگاه وقتى مى خواستم از پله هاى ساختمان بالا بروم چشمم به مريم افتاد كه تختش را زير آن درخت تناور چنار گذاشته بودند و ماسك اكسيژن به صورتش بود. وقتى مرا ديد چنان نگاهى به من انداخت كه سراپا لرزيدم. در چشم هايش مى خواندم كه: «ديدى چه دير شد آقاى خبرنگار؟» از ديدن چشم هايش كه با تضرع به من دوخته بود به گريه افتادم واشك ريزان و فرياد زنان از پله ها بالا دويدم. در راهرو وقتى با رئيس آسايشگاه روبه رو شدم سراپا مى لرزيدم. با گريه فرياد زدم: آمده ام ببرمش فرودگاه، نگذاريد بميرد. با تأسف سرى جنباند و گفت: ديگر دير شده. متأسفم.


زندگی کن....

استادي درشروع کلاس درس ، ليواني پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببينند.بعد از شاگردان پرسيد: به نظر شما وزن اين ليوان چقدر است ؟
شاگردان جواب دادند  50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم ........
استاد گفت : من هم بدون وزن کردن ، نمي دانم دقيقا" وزنش چقدراست . اما سوال من اين است : اگر من اين ليوان آب را چند دقيقه همين طور نگه دارم ، چه اتفاقي خواهد افتاد ؟
شاگردان گفتند : هيچ اتفاقي نمي افتد .
استاد پرسيد :خوب ، اگر يک ساعت همين طور نگه دارم ، چه اتفاقي مي افتد ؟
يکي از شاگردان گفت : دست تان کم کم درد ميگيرد.
حق با توست . حالا اگر يک روز تمام آن را نگه دارم چه ؟
شاگرد ديگري جسارتا" گفت : دست تان بي حس مي شود .
عضلات به شدت تحت فشار قرار ميگيرند و فلج مي شوند . و مطمئنا" کارتان به بيمارستان خواهد کشيد .......
و همه شاگردان خنديدند
استاد گفت : خيلي خوب است . ولي آيا در اين مدت وزن ليوان تغييرکرده است ؟
شاگردان جواب دادند : نه
پس چه چيز باعث درد و فشار روي عضلات مي شود ؟
درعوض من چه بايد بکنم ؟
شاگردان گيج شدند . يکي از آنها گفت : ليوان را زمين بگذاريد.
استاد گفت : دقيقا" مشکلات زندگي هم مثل همين است .
اگر آنها را چند دقيقه در ذهن تان نگه داريد اشکالي ندارد . اگر مدت طولاني تري به آنها فکر کنيد ، به درد خواهند آمد .
اگر بيشتر از آن نگه شان داريد ، فلج تان مي کنند و ديگر قادر به انجام کاري نخواهيد بود.
فکرکردن به مشکلات زندگي مهم است . اما مهم تر آن است که درپايان هر روز و پيش از خواب ، آنها را زمين بگذاريد.به اين ترتيب تحت فشار قرار نمي گيرند ،
هر روز صبح سرحال و قوي بيدار مي شويد و قادر خواهيد بود از عهده هرمسئله و چالشي که برايتان پيش مي آيد ، برآييد!
دوستای گل خودم.......همین الان لیوان هاتون رو زمین بگذارید..........

زندگی کن...
 
زندگی همینه...


ذره اي با عشق
پشتش سنگين بود و جاده‌های دنيا طولانی می دانست که هميشه جز اندکی از بسيار را نخواهد رفت. آهسته آهسته می خزيد، دشوار و کند؛ و دورها هميشه دور بود.
سنگ پشت تقديرش را دوست نمی‌داشت و آن را چون اجباری سخت بر دوش می کشيد. پرنده‌ای در آسمان پر زد، سبک؛ و سنگ پشت رو به خدا کرد وگفت: اين عدل نيست! کاش اين همه پشتم را سنگين نمی کردی، من هيچگاه نمی رسم، هيچگاه  ...
و در لاک سنگی خود خزيد به نيت نا اميدی !
خدا سنگ پشت را از روی زمين بلند کرد. زمين را نشانش داد. کره‌ای کوچک بود و گفت: نگاه کن. ابتدا و انتها ندارد.هيچ کس نمی رسد. چون رسيدنی در کار نيست. فقط رفتن است، حتی اگراندکی؛ و هر بار که می روی، رسيده‌ای و باورکن آنچه بر دوش توست، تنها لاک سنگی نيست، تو پاره ای ازهستی را بر دوش می‌کشی، پاره‌ای از مرا !
خدا سنگ پشت را بر زمين گذاشت، ديگرنه بارش چنان سنگين بود و نه راه ها چندان دور. سنگ پشت به راه افتاد و گفت: رفتن حتی اگر اندکی؛ و پاره ای از"او " را با عشق بر دوش کشيد

بابا با معرفتا نظر یادتون نره...................

نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 0:37 توسط shaki| |

سلام بچه ها خوبین امروز قصد دارم مطلبی در مورد کتاب اینترنتی و فروش آنلاین این کتاب براتون بگم امید وارم خوشتون بیاد هرکی مایل به خرید این کتاب به من حئ بده یا خبب بزاره تا نحوه خریدو بهتون بگم این کتاب از خانم سوزان جفرز به نام افکار توانمندی و عشق که هدیه ای بسیار عالی برای کسانی که می خوان عیدی به خشقشون هدیه یا عیدی بدن

ما نمی توانیم جهان را کنترل کنیم،اما می توانیم واکنش هایمان را نسبت به آن کنترل کنیم.

 

بیایید بازی در نقش«بیچاره من»راه متوقف کنیم و الگوی جدید برای خودمان خلق کنیم،الگویی از بزرگسالی قدرتمند،دوست داشتنی،خلاق غنی.

 

تصوراتی همچون «مرا دوست بدارید»را از ذهنتان پاک کنید و در عوض آنها را در جای که تأثیر بسیار خوبی خوتهد داشت نصب کنید یعنی روی آئینه.

وقتی از قربانی بودن رهایی می یابیم،تعجب آور است که چقدر می توانیم خلاق باشیم.شروع به کار گیری قدرتمان می کنیم و خودتان را در شور و هیجان و احساسی از شگفتی غرق می کنیم.

 

دست از کامل و بی نقصی بودن بردار،حتی اشخاص بر جسته هم کامل نیستند!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 1:7 توسط shaki| |

اس ام اس های عاشقانه

اينقدر نگو اگر گذشت كنم كوچيك ميشم ، اگه با گذشت كردن كسي كوچيک ميشد خدا اينقدر بزرگ نبود ...

--------------------

خيلي سخته توي پاييز با غريبي آشنا شي اما وقتي که بهار شد يه جوري ازش جدا شي
خيلي سخته يه غريبه به دلت يه وقت بشينه بعد اون بگه که هرگز نميخواد تو رو ببينه

-------------------

آنچه كه هستي هديه خداوند به توست و آنچه خواهي شد هديه تو به خداوند است ، پس بي نظير باش . . .

-------------------

ماندم به تو اي گلشن زيبا چه نويسم
من مور صغيرم به سليمان چه نويسم
ترسم كه قلم شعله كشد صفحه بسوزد
با اين دل تنگم به عزيزم چه نويسم

------------------

كاش هرگز در محبت شك نبود
تك سوار مهرباني تك نبود
كاش بر لوحي كه بر جان دل است
واژه ي تلخ خيانت حك نبود

-------------------خيلي سخته كه ببيني يه اهو اسير چنگال يه شير شده . اما سختر از اون اينه كه ببيني يه شير اسير چشماي يه اهو شده
-----------------------------------------

آسمون به ماه میگه:  عشق یعنی چه؟

ماه میگه:یعنی بودن در آغوش تو

ماه میگه:تو بگو عشق یعنی چه؟
--------------------------------------
منتظر كسي باش كه اگه حتي در ساده ترين لباس بودي حاضر باشه تو رو به همه ي دنيا نشون بده و بگه كه اين دنياي منه
آسمون میگه:انتظار دیدین تو.

------------------------


من را اين گونه باور كن
كمي تنها . كمي بي كس . كمي از ياد ها رفته
خدا هم ترك ما گفته . نمي تونم من را ايا گناهي هست ؟

**********

شب بهت اس ام اس دادم که بگم : دنیام تاریکه مثل شب ، تنهام مثل ماه ، کوچیکم مثل ستاره ، اما دوستت دارم قد آسمونی که اندازه نداره .
---------------


به نام خدایی که هستی را با مرگ ، دوستی رابی رنگ ، زندگی را با رنگ ،‌عشق را رنگارنگ ، رنگین کمان را هفت رنگ ، شاپرک را صد رنگ ...و من را دلتنگ دوستان آفرید
----------------
آدما سرشون روبالا می کنن تا ماه رو ببینن    

ولی نمی دونن ماه سرشو پایین کرده داره SMS می خونه!
------------------

چندیست که بیمار وفایت شده ام .  

در بستر غم چشم به راهت شده ام.    

این را تو بدان اگر بمیرم روزی

مسئول تویی که من فدایت شده ام
--------------------
زندگی گریه ی مختصریست... مثل یک فنجان چای...  



و کنارش عشق است... مثل یک حبه قند...  

زندگی را با عشق نوش جان باید کرد...

***********

من چه می دانستم،

دلِ هر کس دل نیست

قلبها ، ز آهن و سنگ

قلب ها ، بی خبر از عاطفه اند
*******

در میان من و تو فاصله هاست

گاه می اندیشم،

می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری
********
تو به اندازه تنهایی من خوشبختی

من به اندازه زیبایی تو غمگینم

*********

سیلِ سیالِ نگاهِ سبزت،

همه بنیان وجودم را ویرانه کنان می کاود

من به چشمان خیال انگیزت معتادم؛

و در این راه تباه،

عاقبت هستی خود را دادم
******

می توان ،

از میان فاصله ها را برداشت

دل من با دل تو ،

هر دو بیزار از این فاصله هاست
******
شیشه پنجره را باران شست

از دل من اما ،

چه کسی نقش تو را خواهد شست؟

_________________


چشم من ، چشمه زاینده اشک ،

گونه ام بستر رود

کاشکی همچو حبابی بر آب

درنگاه تو رها می شدم از بود و نبود
-----------
می توانی تو به من ،

زندگانی بخشی ؛

یا بگیری از من ،

آنچه را می بخشی
----------
در دریای نیلفام خواب های شیرین شب ،
.
.
صدف های رنگین خیال را می کاوم
.
شاید مروارید رویای تو را در آن یابم

_________________
خدایا ٬ دوست بدار آنهائی که دوستمان دارند و ما نمی دانیم
.
.
.
و سلامت بدار آنهائی را که دوستشان داریم و نمی دانند .
-----------
قلب سرزمین عجیبی است.

.
زیرا هم زادگاه عشق است
.

.
هم آرامگاه آن
----------
هیچ فکر کردی اگه هر ماه قبض کارکرد قلبمون رو میدادن

کدوم یکی از ما عاشقتر بودیم

_________________

عشق تو چشمهای هم نگاه کـردن نیست با چشمهای هم به زندگی نگاه کـردنه
-------
یکی در آرزوی دیدن تو/یکی در حسرت بوئیدن تو

ولی من ساده و بی ادعایم/تمام هستی ام خندیدن توست
-------
میگن دلتنگی قشنگترین هدیه ی عشق حالا من با این هدیه ی قشنگ تو چكار كنم؟؟؟؟؟

_________________
آنجا که ميدانی چشمان مشتاقی برايت اشک می ريزد ؛ زندگی به رنج کشيدنش می ارزد.



* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *


من یه نامه ی عاشقونه ام بازم کن، محتاج کمی نوازشم نارم کن، هر چند که سکه سیاهم ای دوست، در قلک دل پس اندازم کن...
********
زندگی تجربه تلخ فراوان دارد، دو سه تا کوچه و پس کوچه  و یک عمر بیابان دارد...

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *


ميدونی چرا وقتی آدم بزرگ ميشه با خودكار می نويسه؟ چون ياد بگيره كه هر اشتباهی پاک نميشه!

_________________


سلام خوبی ؟ یه سوال داشتم . تو دل منو ندیدی ؟ آخه از وقتی اومد دنبال تو دیگه بر نگشت !
----------
داستان غم انگيز زندگي اين نيست که انسانها فنا مي شوند ، اين است که آنان از دوست
داشتن باز مي مانند



* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *


چه شد ای پنجره شوق چرا بسته شدی . شاید از هم نفسی با دل ما خسته شدی

_________________
گرچه دوست نمیخرد ما را به ریالی . ولی نفروشم تار مویش به جهانی

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

وقتي هستي نيستم , وقتي نيستي هستم , وقتي هستم نيستي, وقتي نيستم هستي اي همه ي
نيست شده ي هستي من, هستي من نيست مي شود وقتي تو نيستي





* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *



چه شد ای پنجره شوق چرا بسته شدی . شاید از هم نفسی با دل ما خسته شدی
_________________
دل مي گيرد و ميميرد و هيچ کس سراغي ز آن نمي گيرد. ادعاي خدا پرستيمان دنيا را
سياه کرده ولي ياد نداريم چرا خلق شديم. غرورمان را بيش از ايمان باور داريم. حتي
بيش از عشق


* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *


هوس کوچ به سرم زده. شايد هم هجرت. نمي دانم. ز اين بي دلي ها خسته شدم. دستانم را
به دستان هيچ کس مي سپارم و درد دل مي کنم با درختان. ديوانگي هم عالمي دارد





* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *



اگه به من 60 ثانيه وقت بدي بگي بگو ميگم تو 10 ثانيه اول به يادم باش و50 ثانيه رو
ميدم به تو تو برام حرف بزني چون مقدسي

_________________
دوست داشتن تمثيلی از نفس کشيدن من است، سزاواری من در زندگی، شايستگی‌ام در بودن!
... اگر سزا بود چنان در آغوش‌ می‌فشردم که يکی گرديم، و در آن پيکر، نه من دلتنگ
می‌شدم، نه او می‌گريخت




* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *


زندگي قشنگه اگه با تو باشه... مرگ قشنگه اگه براي تو باشه... دلتنگي قشنگه اگه به
خاطر تو باشه... من قشنگم اگه با تو باشم اما تو هرجور که باشي قشنگي


* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *


کـــــــاش !!............ کاش مـی دانستیم زندگی کوتاست ... کاش از ثانیه ها و
لحظه های زندگی لذت می بردیم کاش قلبــی رو برای شکستن انتخاب نمی کردیم کاش همه را
دوست داشتیم ... کاش

_________________
از تمام دنيا فقط چشمهايت را خواستم آيا آسمان سهم زيادي از دنياست؟



* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *



آن كس را كه دوست داريد آزاد بگذاريد اگر متعلق به تو باشد به پيش تو باز مي گردد و
گرنه از اول هم براي تو نبوده است



* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

لذتي که در فراق هست در وصال نيست چون در فراق شوق وصال هست و در وصال بيم فراق

_________________
عشق را دوست دارم نه در قفس
بوسه را دوست دارم نه در هوس
تورادوست دارم تا آخرين نفس


* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *


اي كاش آشنائيها نبود يا به دنبالش جدائي ها نبود
يا مرا با او نمي كردي آشنا يا مرا از او نمي كردي جدا


* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

روي دريچه ي قلبم نوشتم ورود ممنوع
عشق آمد و گفت من بي سوادم

_________________
مي رسد روزي كه بي من روزها رو سر كني
مي رسد روزي كه مرگ رو باور كني
مي رسد كه تنها در كنار قبر من شعر هاي كهنه ام رامو به مو از بر كني

***********

اگر رفتم تو يادم کن. اگر مردم تو خاکم کن. اگر ماندم در اين دنيا، به مهر خود تو
شادم کن


* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

خدايا او را كه در تنها ترين تنهاييم تنهاي تنهايم گذاشت در تنها ترين تنهاييش
تنهاي تنهايش نگذار...


* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *


آنگاه كه با دستانت واژه عشق را بر قلبم نوشتي سواد نداشتم اما به دستانت اعتماد
داشتم حال سواد دارم اما ديگر به چشمان خود اعتماد ندارم...

_________________
روزگاري يك تبسم يك نگاه بهتر از گرماي صدآغوش بود اين زمان بر هر كه دل بستم وليك
آتش آغوش او خاموش بود


* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

عشق مطبوع ترين بخش زندگي است وازدواج فاني كننده ي آن است


* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *


عشق تنها مرضي است كه بيمار از آن لذت ميبرد.

_________________
می توان در غربت داغ کویر گاه آن ابری که می بارید شد


* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *


هر شهری یه شاهی داره و هر شاهی یه تاجی... پس ما شاه هستیم و شما تاج سر!!


* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

ميشه مثل يه قطره اشك بعضيا رو از چشمت بندازي .... ولي هيچ وقت نمي توني جلوي اشكي
رو بگيري كه با رفتن بعضی ها از چشمت جاري ميشه

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 18:17 توسط shaki| |

من يه رودخونه پيرم، که تو چنگ سد اسيرم

تو دل خودم می ريزم  دردمو تا که بميرم

حبس صخره ای کبودم ، داره می خشکه وجودم

عمر مردابی نمی خوام ، من يه رودم من يه رودم

خيلی وقته پشت اين سد ، پشت اين سنگينی بد ،

خوابای آبی می بينم ، تو شب سياه ممتد

پشت اين صخره يه دريا ، چشم به راه من نشسته

چشم به راه من تنها ، چشم به راه من خسته

وقتی قطره ها يکی شن ، تازه من می شم خود من

همه می بينن که سدو ، خشم رودخونه شکسته

خسته از صخره شمردن ، عاشق رفتن و ديدن

ساکتم اما يه طوفان ، خونه داره تو دل من

هنوزم جاريه رويام ، فکر تن زدن به دريام

می دونم صخره يه روزی ، می شکنه با مشت موجام

داره تعبير ميشه رويا ، شايد امروز يا که فردا

می رسه دست من آخر به تن آبی دريا ...!

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 15:57 توسط shaki| |

 

غم عشقت بيابون پرورم كرد

هواي بخت بي بالو پرم كرد

بمو گفتي صبوري كن صبوري

صبوري طرفه خاكي بر سرم كرد

 

تا خاک مرا به قالب آمیخته اند

بس فتنه که از خاک بر انگيخته اند

من بهتر از اين نمی توانم بودن

کز بوته مرا چنين برون ريخته اند

 

ای دل تو به ادراک معنا نرسی

در نکته زیرکان دانا نرسی

امروز ز می و جام بهشتی می ساز

کانجا که بهشت است رسی یا نرسی

 

امشب ز غمت میان خون خواهم خفت

وزبسترِ عافیت برون خواهم خفت

باور نکنی خیال خود را بفرست

تا در نگرد که بی تو چون خواهم خفت

 

نه یادم می کنی نه می روی یاد

به نیکی باد یادت ای پریزاد

عجب نبود کنی فایز فراموش

فراموشی است رسم آدمیزاد

 

سحرگه برگ گل تر شد ز شبنم

نسيم آهسته زلفش ريخت بر هم

بياور عطر زلفش سوي فايز

مرا فارغ کن از غم هاي عالم

 

آسمون به ماه میگه: عشق یعنی چه؟

ماه میگه:یعنی بودن در آغوش تو

ماه میگه:تو بگو عشق یعنی چه؟

آسمون میگه:انتظار دیدین تو.

ای داد دوباره کار دل مشکل شد...نتوان ز حال دل غافل شد
عشقی که به چند خون دل حاصل شد...پامال سبکسران سنگین دل شد

 

 

نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 12:0 توسط shaki| |

وقتی که زندگی من دیگر چیزی نبودهیچ چیزبجز تیک تیک ساعت دیواری دریافتم باید باید باید دیوانه وار دوست بدارم

 

.تو هوای تازه زندگی هستی که تو قصر ارزوهایم نشستی تو همون معجزه و لطف خدائ که تلسم ناامیدیمو شکستی..میون گلها نرو سخته پیدا کردنت اخه تو خود گلی چه قشنگه دیدنت میون گلها نرو سخته پیدا کردنت گل انقدر عاشق میشم..انقدر از تو میگم که میون اسم تو توی ا سمون عشق رنگین کمون پیدا بشه..انقدر عاشق میشم که تو سرزمین عشق بعد مجنون یه نفر صاحب نشون پیدا بشه ..تو مگه قلب منی که صدای نفسات هر جا هستم با منه تو مگه عمر منی که دمو بازدمم تورو فریاد میزنه فقط توروداره فریاد میزنهخجالت میکشه از تو و خندی

 

عشق شاید زود تو را عاشق و دلتنگ کند اما هرگز تو را سیر نمی کند

 

آيا ميدانستي که خرچنگهاى ماده پس از جفتگيرى، زوج خود را ميکشند و ميخورند

 

من نميگويم هرگز نبايد در نگاه اول عاشق شد اما اعتقاد دارم بايد برای بار دوم هم نگاه کرد .(( ويکتور هوگو ))

 

نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 11:31 توسط shaki| |


Design By : Night Skin