sms love
velyan
اگر خداوند تکه ای زندگی به من ارزانی می داشت ، قبایی ساده می پوشیدم ، نخست به خورشید چشم می دوختم و نه تنها جسمم که روحم را عریان می کردم . (( گابریل گارسیا مارکز )) شير نری دلباخته ی آهوی ماده شد . شير نگران معشوق بود و مي ترسيد بوسيله ی حيوانات ديگر دريده شود. از دور مواظبش بود ... پس چشم از آهو برنداشت تا يک بار كه از دور او را مي نگريست ، شيری را ديد كه به آهو حمله كرد . فوری از جا پريد و جلو آمد ديد ماده شيری است . چقدر زيبا بود ، گردنی مانند مخمل سرخ و بدني زيبا و طناز داشت . با خود گفت : حتما گرسنه است. همان جا ايستاد و مجذوب زيبايی ماده شير شد . و هرگز نديد و هرگز نفهميد که آهو خورده شد گفتی ميروم ، باران كه ببارد بر ميگردم . باور كردم حالا سالها از دوری ديدار و دستها در گذر باران هايی كه آمدند تا دست خلوت های مرا به دور دست تو گره بزنند ميگذرد و تو نيامدی ... حق داری ديگر روزگاراعتماد به باران وبابونه های خيالی گذشته است و من حتی نگران نيامدنت هم نيستم حالا خوب می دانم هر بارانی كه ببارد چشمانی منتظر دنبال دستهای تنهايی می گردند كه صاحب شعرند و قرار است روزی به بهانه باران برگردند
| Design By : Night Skin |




