تبليغاتX
sms love


sms love

velyan



نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 23:17 توسط ham safar| |

اگر خداوند تکه ای زندگی به من ارزانی می داشت ،

 

 قبایی ساده می پوشیدم ، نخست به خورشید چشم

  

 می دوختم و نه تنها جسمم که روحم را عریان می کردم .

  

(( گابریل گارسیا مارکز  ))

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 23:16 توسط ham safar| |

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 23:8 توسط ham safar| |

شير نری دلباخته‏ ی آهوی ماده شد .

 

 شير نگران معشوق بود و مي ‏ترسيد بوسيله ی

 

 حيوانات ديگر دريده شود. از دور مواظبش بود ...

 

 پس چشم از آهو برنداشت تا يک بار كه از دور او را مي نگريست ،

 

 شيری را ديد كه به آهو حمله كرد . فوری از جا پريد و

 

 جلو آمد ديد ماده شيری است . چقدر زيبا بود ، گردنی

 

 مانند مخمل سرخ و بدني زيبا و طناز داشت . با خود گفت :

 

 حتما گرسنه است. همان جا ايستاد و مجذوب زيبايی ماده شير شد .

 

 و هرگز نديد و هرگز نفهميد که آهو خورده شد

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 23:3 توسط ham safar| |

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 23:0 توسط ham safar| |

گفتی ميروم ، باران كه ببارد بر ميگردم .

 

 

 باور كردم حالا سالها از دوری ديدار و دستها در گذر باران هايی كه آمدند

 

 

 تا دست خلوت های مرا به دور دست تو گره بزنند ميگذرد و تو نيامدی ...

 

 

حق داری ديگر روزگاراعتماد به باران وبابونه های خيالی گذشته است و

 

 

 من حتی نگران نيامدنت هم نيستم حالا خوب می دانم هر بارانی كه

 

 

 ببارد چشمانی منتظر دنبال دستهای تنهايی می گردند كه

 

 

 صاحب شعرند و قرار است روزی به بهانه باران برگردند

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 22:48 توسط ham safar| |


Design By : Night Skin