تبليغاتX
sms love


sms love

velyan



بدی را باعدالت پاسخ دهید ومهربانی را با مهربلنی

فکر وعقل دو دریای عظیمند،مرواریدشان حکمت وفرزانگی است

مردان در صيد عشق به وسعت نامنتهايي نامردند. گدايي عشق ميكنند، تا وقتي مطمئن به تسخير قلب زن نشدند؛ اما همين كه مطمئن شدند، مردانگي را در كمال نامردي به جا مي آورند

زنان در خيانت به اندازه بي اندازه اي زنند. بازيگران خوبي براي گدايان عشقند همان كه مطمئن از صيد خود شدند ! بازي مي كنند وبه بازي مي گيرند . هرز بودن را در كمال هرزگي به جا مي آورند. عمو سناتور

 مردان در صيد عشق به وسعت نامنتهايي نامردند گدايي عشق ميكنند تا وقتي مطمئن به تسخير قلب زن نشدند اما همين كه مطمئن شدند مردانگي را در كمال نامردي به جا مي اورند. دكتر علي شريعتي 36. تصور كن اگر قرار بود هر كس به اندازه ي دانش خود حرف بزند چه سكوتي بر دنيا حاكم ميشد ... ..... ناپلئون

 سر گذشت غم هجران تو گفتم با شمع |||| آنقدر سوخت که از گفته پشیمانم کرد

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 13:39 توسط shaki| |

رها كنيد مرا ...

نفس هايم ! بايستيد 

قدم هايم ! مجالم دهيد 

اشك هايم ! نباريد 

لب هايم ! بسته شويد

مي خواهم بخوابم !

خوابي عميق و آرام ...

و جدا از بيهودگي ها ...

مي خواهم بخوابم ...

بار خداي من ....

...

دگر نمي تواند ...

و امشب عاشقانه آغوشت را طلب مي كند ...

بار خداي من ...

درياب من را ...

كه دگر توان هيچ ! ندارد ...

 

سلام ...

امشب ... در این اتاق تنهایی ...

 فریاد می کنم خویش را ...

 می روم تنها ...

می روم تا در پس اشک هایم ...

و سکوتی فریاد گونه ...

خود را گم کنم ...

و خویش را ...

به دست شب می سپارم ...

تنها ...

تنهای تنها ...

کوله بارم را امشب می بندم ...

قران ...

خدا ...

قلبی معطر از عشق ! ...

و تکه مهری ... که وصال حقیقی عاشق و معشوق است ...

و چادرم را ...

و گم می شوم در خویش ...

در حجاب روحانی ...

که دیر زمانی است ...

پیر و فسرده است ...

می روم !

برای همیشه ...

دل می کنم ...

از انچه مرا در هم می کوبد ...

تنها می شوم ...

در ظلمت قلب خویش ...

و اتش می زنم ...

خاطرات کودکی ام را ...

و خویش را نیز ...

شاید مذاب شوم ...

و گدازه های گناه ...

کمتر بسوزاندم ...

به او !

بگویید :

دوستش داشتم !

از عمق روح و جانم ...

به او !

بگویید :

دوستش دارم ...

ودلم ...

در هوایش صد پاره می شود ...

و استخوان های بودنم ...

پوک شدند ...

و امشب ...

فرو ریختند ...

به او !

بگویید:.

فرو ریخت ...

شکست ...

به او !

بگویید :

......

بغضی عجیب ...

گلویم را در هم می کوبد ...

سرم پر از جانورانی است کثیف و سیاه ...

که در هم می لولند ...

.............

به او !

 بگویید :

 ...

سایبان خستگی هایش ...

زندگانیش ...

در هم کوبید ...

و ارام ...

فرو ریخت ...

به او !

بگویید :

برایم فاتحه ای بخواند ...

و ارام در قبرستان ...

سفید پوش ...

به خاک بسپاردم ...

.........................

به او !

بگویید :

خداحافظ ...

عزیزان لطفا نظر بدهید

نوشته شده در چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 22:53 توسط shaki| |

هيچ کس اشکي براي ما نريخت هر که با ما بود از ما مي گريخت چند روزي هست حالم ديدنيست حال من از اين و آن پرسيدنيست گاه بر روي زمين زل مي زنم گاه بر حافظ تفال مي زنم حافظ ديوانه فالم را گرفت يک غزل آمد که حالم را گرفت: ما زياران چشم ياري داشتيم خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم

 

اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن ... او تكامل خواهد يافت

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 20:57 توسط shaki| |

وقتی کسی نیست که به او فکر کنی به آسمان بیندیش . چون در آنجا همیشه کسی هست که به تو فکر میکند

 

بذار خیال کنم منم اون که دلت تنگه براش اونی که وقتی تنهایی پر میشی از خاطره هاش اونکه هنوز دوسش داری اونکه هنوز هم نفسه بذار خیال کنم منم اونی که بودنش بسه

 

زندگي هنر نقاشي کردنه بدون استفاده از پاک کن. سعي کن هميشه طوري زندگي کني که وقتي به گذشته بر مي گردي نيازي به پاک کن نداشته باشي

 

نوشته شده در دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 10:56 توسط shaki| |

نوشته شده در دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 10:35 توسط shaki| |

تكيه به شونه هام نكن... من از تو افتاده ترم.... ما كه به هم نميرسيم... بسه ديگه! بذار برم..... كي گفته بود به جرم عشق؟ يه عمري پرپرت كنم... يه گوشه اي كنج قفس... چادر غم سرت كنم.... من نه قلندر ميشمو.... نه قهرمان قصه ها.... نه برده ء حلقه به گوش.... نه مثل اون فرشته ها... من عاشقم...همينو بس! غصه نداره...بي كسيم

 

 

نوشته شده در دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 10:30 توسط shaki| |

نوشته شده در شنبه سوم آذر 1386ساعت 1:47 توسط ham safar| |

 

من غريبه ديروزم آشناي امروز و فراموش شده فردا....پس در آشنايي امروز مي نگرم تا در فراموشي فردا يادم کني....

نوشته شده در شنبه سوم آذر 1386ساعت 1:46 توسط ham safar| |


به شانه ام مي زني که تنهاييم را تکانده باشي؟ تکاندن برف از شانه ي آدم برفي؟

نوشته شده در شنبه سوم آذر 1386ساعت 1:44 توسط ham safar| |


مي دوني زيباترين خط منحني دنيا چيه؟ لبخندي که بي اراده رو لباي يه عاشق نقش مي بنده تا در نهايت سکوت فرياد بزنه:دوستت دارم

نوشته شده در شنبه سوم آذر 1386ساعت 1:29 توسط ham safar| |


تاج من بر سرم نيست

تاجِ من در قلبم جاي دارد

كه سنگ های قیمتی آنرا نياراسته

ديدنی نیست

تاجِ من، قناعت نام دارد

كه به ندرت پادشاهي از آن بهره برده است

 


برگ در انتهاي زوال مي افتد و ميوه در انتهاي کمال.بنگر چگونه اي.مي افتي چون برگي زرد يا همچون سيبي سرخ؟

 


و در زندگی اگر از هیاهوی انسانها فارغ شويم

 درختان را سخنگو

 جويبارها را همچو كتاب

 سنگها را پر از موعظه مي يابيم

 و در همه چيز نيكي مي بينيم.

نوشته شده در شنبه سوم آذر 1386ساعت 1:8 توسط ham safar| |


روزها بدنبال رسيدن به خوشبختي دويديم.ولي خوشبختي همان روزهايي بود که با هم بوديم.خوشبختي هميشه در کنار ماست کافيست آن را ببينيم

نوشته شده در شنبه سوم آذر 1386ساعت 1:0 توسط ham safar| |

T H E   A B C   O F   F R I E N D S H I P
 
A real friend does most of these:

Accepts you as you are
B
elieves in "you"
C
alls you just to say "HI"
D
oesn't give up on you!
E
nvisions the whole of you (even the unfinished parts)
F
orgives your mistakes
G
ives unconditionally
H
elps you
I
nvites you over
J
ust "be" with you
K
eeps you close at heart
L
oves you for who you are
M
akes a difference in your life
N
ever Judges
O
ffers support
P
icks you up
Q
uiets your fears
R
aises your spirits
S
ays nice things about you
T
ells you the truth when you need to hear it
U
nderstands you
V
alues you
W
alks beside you
X-
plains thing you don't understand
Y
ells when you won't listen and
Zaps you back to reality
نوشته شده در شنبه سوم آذر 1386ساعت 0:49 توسط ham safar| |

بي‌اراده متولد مي‌شويم. بي‌اختيار زندگي مي‌كنيم. بدون اينكه بخواهيم مي‌ميريم. داريم زندگي مي كنيم و نمي‌تونيم در تولد و مرگ دخالتي داشته باشيم، اما بياييد آنطور كه دوست داريم ديگران را دوست داشته باشيم تا وقتي كه براي هميشه مي‌رويم خاطرمان در ذهنها و خاطره ‌ها باقي بمونه... بياييد دلي رانشكنيم تا نشكنند دلمان را با آرزوي عمري طولاني و شاد براي همه

 

مي دوني چرا وقتي ميخواي بري تو رويا چشمهات روميبندي؟؟؟؟ وقتي ميخواي گريه کني چشمهات رو ميبندي؟؟؟ وقتي ميخواي خدارو صدا کني چشمهات رو ميبندي؟؟؟ وقتي ميخواي کسي رو ببوسي چشمهات رو ميبندي؟؟؟؟ چون قشنگ ترين لحظات اين دنيا قابل ديدن نيستن

اي که دور از من و ياد مني....با خبر باش که دنياي مني شاديت شادي من...غصه ات غصه ي من قلب من خانه تو...قلب تو قبله ي من

 يه روز عشقت رو دزديدم و براي اينکه جاش مطمئن باشه اون رو تو قلبم قايم کردم اما نمي دونستم که يه روز براي اينکه اون رو پس بگيري قلبم رو مي شکني

نمي دوني وقتي چشمات پر خوابه به چه رنگه ، به چه حاله مثل يک جام شرابه نمي دوني چه عميقه ، چه سخنگو مثل اشعار مسيحائي حافظ يه کتابه نمي دوني که چه رنگه، چه قشنگه رنگ آفتاب بهاره ، مثل يک جام بلوره ، شايدم چشمه نوره زر نابه نمي دوني که دل من، توي اون چشماي شوخت، روي اون برکه آروم يه حبابه نمي دوني، و بجز من ، دگري هم نمي دونه ، که يه دنيا توي اون چشم سياهه هر کي گفته ، هر کي ميگه، همه حرفه ، تورو مي خواد بفريبه . جز دل من که پر از عشق و جنونه، حرف اون چشم سيارو دل د

 

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه دوم آذر 1386ساعت 17:24 توسط shaki| |


بزرگترين افسوس آدمي اين است که حس مي کند ميخواهد اما نمي تواند.و به ياد مي آورد زماني را که مي توانست اما نخواست

 


به عقيده پرنده محبوس آسمان لبريز از پروازهاي بر باد رفته است

 


تجربه بي رحم ترين معلم دنياست.چون اول امتحان مي گيره بعد درس ميده

 


هيچ انساني آنقدر ثروتمند نيست که بتواند گذشته اش را بازخريد کند

 


براي کشف اقيانوسهاي بزرگ بايد شهامت ترک ساحل آرام خود را داشته باشيم

 


فقط کسي معناي دلتنگي رو مي فهمه که طعم وابستگي رو چشيده باشه

 


ميشه مثل يه قطره اشک بعضي ها رو از چشمات بندازي.ولي هيچوقت نمي توني جلوي اشکي رو بگيري که با رفتن بعضي ها از چشات جاري ميشه

نوشته شده در جمعه دوم آذر 1386ساعت 0:29 توسط ham safar| |


Design By : Night Skin