تبليغاتX
sms love


sms love

velyan



چادر سیاه شب همه جا گسترده شده بود عروس مهتاب در صفحه ی آسمان رخ نمود گردنبند ستارگان، در گردن ماه می درخشید آسمان جواهر فروشی شده بود که مروارید ستارگان در آن خود نمایی می کرد ومن قطرات اشکم چون شبنمی لغزان بر روی صورتم می دوید،
نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 0:34 توسط shaki| |

سلام

یادمان باشد از امروز خطایی نکنیم/گرکه در خویش شکستیم صدایی نکنیم/پرپروانه شکستن هنر انسان نیست/گر زغفلت شکستیم منو مایی نکنیم/یادمان باشدازامروز اگرخاطرمان تنها ماند/طلب عشق زهر بی سر پایی نکنیم

                                         "نارسیس"

بیاد داشته باشیم عشق یعنی تمرین نیایش!!!!!!!!!!

خدا با من است و مرا تنها نخواهد گذاشت!خیلی عالی است!

ما به دنیا آمده ایم تا عشق و خلاقیت خداوند را در زمین ادامه دهیم!

این قرص واژه را روزی سه بار بخورید:

من فردی هستم آرام خردمند معتدل خوددار و خدا دوست!

نظر یادتون نره!:

عشق چنانم کرد که دگر راهی نیست!

                         غیر از صورت ماهت نگاهی نیست!

گر در تب تو بسوزم شب روز!

                        غیر از عشق تو مارا گناهی نیست!

                                                                        "شاکی!"""

                        

نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 10:41 توسط shaki| |

یک روز رسد غمی به اندازه ی کوه

یک روز رسد نشاط ، به اندازه ی دشت

افسانه ی زندگی چنین است عزیز

در سایه کوه باید از دشت گذشت
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 20:36 توسط shaki| |

تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی

من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم .

تو بهاری نه بهاران از توست

گلها از تو میگیرند این همه سرسبزی را!

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 15:25 توسط shaki| |

سلام برو بچ

عشق وجوداو

بارالها تو عشق را افریدی زیراخود عشق هستی وتمام هستیت ووجود ناپیدایت عشق ومحبَت است تو عشق را دوست داری و هر کس که عاشق است را تو نیز دوست داری و انقدر از این نعمت غنی هستی که ناپیدا هستی وهمه نا دیدها تو را می شناسند ومی بینند زیرا تورا باتمام وجود حس می کنند .

پروردگارا تو آنچنان غنی هستی که مرا عاشق خویش کرده و نمی دانم چگونه به تو نزدیک شوم وآنقدرلطف ومحبَت در وجود تو حس می کنم که خود را کلافه سردرگم می بینم . به هر سو نظر می افکنم رشته های محبَتت رامی بینم وبه هر چه عشق می ورزم مرا ارضا نمی کند . پس چگونه تو را بیابم وچگونه تو را ببینم .چگونه خود را آسوده یابم در حالی که بندی دردرونم ریشه زده و مرا به اقیا نوس بی کران محبَتت میخکوب کرده. نمی توانم این بند را باز کنم پس به دنبال بندی که بر سینه ام چنگ زده می روم. روزها و شبها در خواب وبیداری و این بند بی انتها را کی پایانی دارد.مرا به کجا می کشاند.انگار که قلبم به دو نیم شده نیمی در سینه و نیمی به انتهای این بند بی انتها. من شیدای خسته دل به عشق دیدارتو روی به صحرا نهادم.آری به صحرا می روم تا همه جا را ببینم وما نعی برای دیدن تو نبا شد تو را صدا میزنم و صدایم در صحرا می پیچد. صحرا جوابم می دهد که به دنبال چه هستی ای بنده خدا؟ به دنبال عشق خدا و می خواهم به او دست یابم . او را پیدا کنم . صحرا می خندد و می گو ید چرا تو خدا را در من می جویی ؟ من قطره ای از اقیانوس بی کران. نشانه عشق خدا هستم پس چگونه او را در من می یابی. مگر صحرا می تواند عاشق باشد چگونه؟

وباز او میگوید که من از عشق ومحبَت خدا صحرا شدم و او نشا نه خویش را در درونم و در جای جای پهنایم نها د .هر که پا بر من نهاد نشانه او را در من یافت و عاشق تر . از پهنای من بیرون رفت.آری حس می کنم . و جوابی در خود نمی یابم.

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 10:14 توسط shaki| |

عجب تکلیف بی نهایتی است دوست داشتن

وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم

وقتی که دیگر رفت من به انتظار آمدنش نشستم

وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد

من او را دوست داشتم

وقتی که او تمام کرد من شروع کردم

وقتی او تمام شد من شروع کردم

و چه سخت است تنها متولد شدن

مثل تنها زندگی کردن

مثل تنها مردن

                                          "بهاره"

براي بلندشدن بايدخم شد .اگرگاهي مشکلات توراخم کرد.بدان اغازايستادن است!

                                        "شقا"

نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 19:36 توسط shaki| |

بی تو من هیچم یادت نرود!بی تو من غریبم یادت نرود!

اگر امشب نیستی در یادم خوشحالم!فردا که می گریم که امدی به دیدارم!

گل زیبای در دست داری!خوش بو است!می نشینی کنارم!گرمایه دستانت را حس میکنم تو بر من می نگری فطره اشک از چشمانت فرو می چکد!دوست دارم دستانت را بگیرم اما این سنگ نمی گذارد و تو بر سنگ مزارم می نگری که هک شده روی آن"""""""چه زود دیر می شود"""""""""

 

نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 12:33 توسط shaki| |

سلام

انتظار ........

ای تمام آرزویم

غم تو شد آبرویم

گلم درد و دل زیاده

از کجا برات بگویم

تویی اوج مهربونی

ای همای اسمونی

من به دنبال تو هستم

که شاید بدی نشونی

من به تو ترانه ساختم

ندیده دل به تو باختم

تورو بعضی وقتا دیدم

اما افسوس که نشناختم

ای گل باغ بهارم

ای همه دارو ندارم

آرزویم به وقت مردن

سر به شونهات بزارم

دیگه بسه این جدایی

کی میشه از سفر بیایی

با تشکر از وبلاگطنین تنهایی تو

نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 12:15 توسط shaki| |

نه طریق دوستانست و نه شرط مهربانی

که به دوستان یک دل سر دست برفشانی

دلم از تو چون برنجد که به وهم درنگنجد

که جواب تلخ گویی تو بدین شکردهانی

نفسی بیا و بنشین سخنی بگو و بشنو

که به تشنگی بمردم بر آب زندگانی

غم دل به کس نگویم که بگفت رنگ رویم

تو به صورتم نگه کن که سرایرم بدانی

عجبت نیاید از من سخنان سوزناکم

عجبست اگر بسوزم چو بر آتشم نشانی
نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 23:56 توسط shaki| |

سلام بچه ها عیدتون مبارک

عشق همچون سنگ ثابت و هميشگي نيست بلکه همچون نان است که هرروز بايد از نو ساخته شود

خواستم عید تبریک بگم

خدایا هرکی مشکل دراه مشکلشو حل کن

یا امام رضا همه مارو به راه راست هدایت کن

به همه ما رزق روزی بده٬!

آمین

نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 15:39 توسط shaki| |


Design By : Night Skin